Posts Tagged ‘احمدینژاد’
دروغ بیبیسی در حمایت از احمدینژاد: عمدی یا سهوی؟
سایت بیبیسی فارسی در گزارش مربوط به سخنان جدید احمدینژاد در تلویزیون ایران بعد از نقل ادعای احمدینژاد که تلویحا گفته محسنی اژهای را به خاطر کشتن و کتک زدن معترضان برکنار کرده، نوشته :
غلامحسین محسنی اژه ای رئیس پیشین دادگاه ویژه روحانیت و از چهره های محافظه کار مذهبی در ایران است که از مخالفان جریان اصلاح طلبی محسوب می شود. در جریان برگزاری دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری که اخیرا برگزار شد، آقای محسنی اژه ای شماری از چهره های اصلاح طلب دستگیر شده را به اقدام برای براندازی نرم و انقلاب مخملی متهم کرد.
برخی از ناظران و تحلیلگران مسائل ایران، از آقای محسنی اژه ای به عنوان شخصی نام می برند که در سال های حضورش در وزارت اطلاعات، تئوری انقلاب مخملی و براندازی نرم و مبارزه با برنامه ریزی احتمالی با آن را به یکی از دلمشغولی های اصلی در ایران بدل کرده است.
در جریان سرکوب ناآرامی های پس از انتخابات تعداد زیادی دستگیر، زخمی و کشته شدند. مقام های دولتی تعداد کشته ها را حدود 30 نفر اعلام می کنند اما مخالفان شمار آنها را حداقل 69 نفر می دانند.
همان طور که ملاحظه میکنید اثر محتوای نوشته و ترتیب بیان آن دقیقا صحهگذاشتن بر ادعای کذب احمدینژاد است! و ماجرا وقتی جالبتر میشود که به یاد بیاوریم اخباری که از وزارت اطلاعات و قضاوت محسنی اژه ای دربارهی وقایع اخیر در محافل سیاسی منتشر شد دقیقا برعکس ادعای بیبیسی بود:
بر اساس گزارش رسیده تعداد کارمندان ردهبالای وزارت اطلاعات که پس از انتخابات برکنار و یا مجبور به بازنشستگی شدهاند، بالغ بر 20 نفر است که دو تن از آنها در ردهی معاون وزیر و بقیه در سطح مدیرکلی و سطوح پایینتر بودهاند.
این گزارش حاکی است علت اصلی تغییر و تحولات اخیر در این وزارتخانه، گزارش تیم ویژهی وزارت اطلاعات در خصوص پرونده انقلاب مخملی است. تهیهکنندگان این گزارش با مطالعهی تمام پروندهها و بازجویی مجدد از تعدادی از بازداشت شدگان اخیر، نتیجه گرفتهاند که اتهام تلاش برای انقلاب مخملی واقعیت ندارد.
نویسندگان این گزارش که دو نسخه از آن برای رهبری و رئیس دولت هم ارسال شده، نتیجه گرفتهاند که مجموعه اتفاقات پس از انتخابات نه تنها هیچ ارتباطی با خارج از کشور ندارد، بلکه هیچ تدارکی از قبل برای آن وجود نداشته و قابل پیشبینی هم نبوده است.
گفتنی است اولین واکنش احمدینژاد به تهیهی این گزارش در وزارت اطلاعات، این بوده که سراسیمه به وزارت اطلاعات رفته و بدون اینکه با وزیر و معاونانش جلسه بگذارد، در جلسهای عمومی با کارکنان ستاد این وزارتخانه گفته است: من از سپاه کاملا راضی هستم، از وزارت هم اصلا راضی نیستم. وی همچنین گفته است: توطئهی دشمنان برای براندازی نرم باید افشا شود و انتظار دارم وزارت اطلاعات در این زمینه فعالتر باشد. احمدینژاد همچنین چند روز بعد در جلسهای شخصا خواستار برکناری دو معاون وزیر اطلاعات و بررسی نقش دیگر دستاندرکاران تهیهی گزارش مذکور شده است.
حتی اخبار غیر رسمی دیگری حکایت از آن داشت که اژهای شخصا نزد رهبری رفته و اذعان داشته که هیچ مدرکی دال بر کودتای مخملی و مشابه آن وجود ندارد.
دیکتاتوری نظامی ناسیونالیستی به جای جمهوری اسلامی
اینها ـ که اسم مشخصی ندارند و هر کسی به نامی میخواندشان ـ کی هستند و دقیقا چه بلایی دارند سر ما و ایرانمان میآورند؟ از کجا پیداشان شد؟ مسلک و مرامشان چیست؟… بیایید قطعاتی از پازل را که در اختیار داریم کنار هم بگذاریم.
ـــــــ ظهور
فتوحات آشکار این جریان، بیشک از شورای شهری که اصلاحطلبان با بیعرضگی و بیکفایتی از دستاش دادند آغاز شد. بعد به مجلس هفتم و سرانجام به ریاست جمهوری نهم (1384) رسید. و عجبا که حتی تا آن زمان هم اکثریت اصلاحطلبان در خواب غفلت به لجبازیهای بچگانه میان مشارکت و کروبی مشغول بودند! اما مرور بعضی از سخنان هاشمی در آن زمان از “برآمدن یک جریان نظامی” خبر میدهد. او یکی دو بار تلویحا گفت به خاطر خطری که از برآمدن یک جریان نظامی احساس میکند وارد میدان انتخابات شده است. بعد از اعلام حضور رسمی هاشمی، سپاهیان برای تخریب او و جلوگیری از پیروزی اش تمام قد وارد میدان شدند ( سردار حميد رضا ناصري: حضور هاشمي براي سپاه مضر است / سردار آقا مير: هاشمي عليرغم نظر آقا ثبت نام كرد )
آن زمان، هاشمی فکر میکرد گزینهی مورد نظر این جریان قالیباف باشد. شاید در ابتدا همین گونه هم بود اما آنها که از قرار با دو نامزد وارد میدان شده بودند دو سه روز پیش از برگزاری دور اول انتخابات نورافکنها را از روی قالیباف به سمت احمدینژاد گمنام گرداندند و بعد از اعلام نتایج همه را متحیر و مبهوت کردند!
تازه شاید آن موقع بود که یاد گزارشهای گاه و بیگاه رسانه ی ملی از دیدارهای مردمی شهردار ساده زیست افتادیم!
ــــــــــ مسلک
برخلاف آن چه شاید در نگاه اول به نظر برسد، این جریان تابع هیچ اصولی نیست! این که مشایی به تماشای مجلس رقص مینشیند یا از به سر رسیدن دوران اسلام و روحانیت میگوید یا بر دوستی با مردم اسراییل پای میفشارد به هیچ وجه سهوی نیست. گرچه این جریان در آغاز کار برای فتح عرصهی سیاست ایران و از میدان به در کردن اصلاحطلبان، به اتحاد با اصولگرایان و به تبع آن تظاهر به “اصولگرایی” مجبور بود اما پس از رسیدن به قدرت به تدریج مرزبندیاش را با آنها نشان داده و میدهد.
در صورتی که این جریان بتواند بر اعتراضات مردمی و مقاومت اصولگرایانی که هنوز بعضی از کرسیهای قدرت را در تصرف دارند غالب شود، بسیار محتمل است که در جهت جلب رضایت تودهها، فضای اجتماعی را ـ البته در سطح ظاهری ـ تا حدودی باز کند. آزاد کردن حضور زنان در استادیوم (که پیشتر خیالش را داشتند) یا حتی لغو حجاب اجباری می تواند جلوههایی از این تغییر فضا باشد.
حضور افرادی مثل شریفینیا (با تمام حرفهایی که از روابط نه چندان ارزشمدارانهی او دهان به دهان نقل میشود)، افشین قطبی آمریکایی و احمد نجفی در مراسم تنفیذ را در همین راستا میتوان ارزیابی کرد. حرفهای مهدی کلهر، مشاور هنری احمدینژاد، را دربارهی فشردن دست خوانندگان لسآنجلسی ـ حتی زنان! ـ یادتان میآید؟ در مراسم تنفیذ بعدی شاید ستار و لیلا فروهر هم حاضر باشند!
آنها همان طور که می دانند اسلام در طی این سی سال به دلیل استفادههای مکرر و بیش از حد، ظرفیت جذب تودهها را از دست داده، به همان خوبی از تقویت ریشههای ملیگرایی در میان تودهها آگاهاند. “ایرانیت در برابر اسلامیت” شعاری است که هوش از سر میلیونها ایرانی به تنگ آمده از سختگیریهای مذهبی و حقارتهای تاریخی خواهد ربود! ناسیونالیسم افراطی، حربهای است که این جریان در غیاب یا تضعیف احتمالی اسلام از آن در جهت بسیج تودهها سود خواهد برد.
رییس جمهور مردمی،آقای احمدی نژاد، در یکی از همین سخنرانی های اخیرشان تاکید فرمودند: “اگر تمام شاعران و هنرمندان جهان را بگذاریم روی هم ـ تمامشان را ـ به اندازهی یک حافظ یا سعدی ما نمیشود!”
تا به حال به نام خبرگزاری آنها دقت کردهاید؟ فارسنیوز!
مذهب جدیدی بر پایهی باورهای خرافی آخرآلزمانی و با میدانداری مداحان میتواند چاشنی این ناسیونالیسم افراطی و فاشیستی باشد.
ـــــــــ هدف
تسلط بر پول نفت و برداشت بیحساب و کتاب از بودجهی کشور به بهانهی خرید تسلیحات یا تقویت متحدان نظامی خارج از مرزها نظیر حماس و حزبالله، انحصار معاملات کلان اقتصادی (نظیر فرودگاه امام یا اپراتور دوم) و تاسیس و تصاحب انواع و اقسام شرکتهای بزرگ و کوچک بدون نگرانی از مزاحمت رقبا، مواهب بزرگی هستند که حتی به قیمت به خاک و خون کشیدن جوانان وطن نمیتوان از آنها چشم پوشید! (دربارهی فعالیتهای اقتصادی سپاه)
ورود سپاه به عرصهی اقتصاد با اشتباه غیرقابل جبران هاشمی در موافقت یا دست کم عدم مخالفت با این تصمیم در زمان دولت سازندگی و با همکاری در پروژههای آب رسانی و سدسازی آغاز شد و در طول دولت اصلاحات خاتمی، رشدی تصاعدی و ناگهانی یافت.(شاید کاهش قدرت و تاثیرگذاری هاشمی در این برهه بر گسترش فعالیتهای اقتصادی سپاه بیتاثیر نبوده باشد).
ــــــــــــــ آینده
شالودهی این جریان را آقای خامنهای پس از نشستن بر کرسی رهبری بنیان گذاشت. همان موقعی که هاشمی با سیاست های تنظیم خانواده، گسترش آموزش عالی، احداث سد و کارخانه و نیروگاه و اتوبان، جذب سرمایههای ایرانیان خارج از کشور، تاسیس فروشگاههای زنجیرهای، انتشار روزنامهها و نشریات جدید، ساخت فرهنگسراها، تشکیل و تقویت و تشویق احزاب و اصناف و… به مدرنیزه کردن کشور و فربه کردن طبقهی متوسط مشغول بود، آقای خامنهای جریان نظامی جدیدی از سپاهیان، بسیج و مداحان را ساخت و پرورش داد. (و حالا به شکل معنادارای این دو گروه ـ نظامیان پروردهی رهبر، و طبقهی متوسط فربه شده از سیاستهای هاشمی و همفکرانش ـ در مقابل هم ایستادهاند!)
اما به نظر می رسد حالا این غول با تغذیه از پول نفت و بنگاههای عریض و طویل اقتصادی، آن چنان بزرگ و مهیب شده که از کنترل خود ارباب هم خارج شده است! درندگانی که برای دریدن مزاحمان ارباب تربیت شده بودند حالا خیالات بزرگتری در سر میپرورند. سرپیچی احمدینژاد از دستور کتبی رهبر برای عزل مشایی و بعد آن نامهی دو خطی بیقیدانه و حالا شانه بوسی ـ به جای دستبوسی ـ تنها پیشدرآمد کوچکی از آن خیالات بزرگاند.
احمدینژاد پس از انتخابات در جمعی گفته که رای واقعی او سی میلیون بوده و ریزش 6 میلونی آرای او ناشی از حمایت رهبری بوده. در واقع پربیراه هم نیست! محبوبیتی که احمدینژاد با کاریزمای یک “قهرمان مستقل و شجاع که به جنگ حاکمیت آمده” در سال 84 کسب کرده بود پس از آشکار شدن مناسبات او با رهبر رو به افول گذاشت. پس از تن دادن به حکم حکومتی رهبر و عزل مشایی، حتی فرهاد جعفری رای خود را از احمدی نژاد پس خواست!
احمدینژاد دلیلی نمی بیند از این به بعد محبوبیت و قدرتش را با رهبری که جلال و جبروتاش را از دست داده و به جز احمدینژاد و نظامیان همدست او تکیهگاهی برایش نمانده تقسیم کند یا از او فرمانبری کند. چنانچه آنها موفق به حذف آخرین و مهم ترین حلقه یعنی هاشمی ـ که هنوز ناامیدانه میکوشد رهبر را از راه رفته بازگرداند ـ بشوند، دور نیست روزی که رهبر انقلاب را به عنوان عامل اصلی ناکامیها و حتی همین درگیریهای اخیر در میان تشویق و هلهلهی گروه کثیری از مردم مجازات کنند و یکی مثل احمدینژاد ـ یا حتی قالیباف را که وجههی دستنخورده تر ومقبولتری دارد ـ بر تخت قدرت بنشانند. (بر خلاف آقای خامنهای که به نظر میرسد ارتباطش با دنیای واقعی تقریبا قطع شده، آنها شناخت نسبتا واقعبینانهای از جامعه بخصوص تودهها دارند و از زمینهی پذیرش یک “دیکتاتور مصلح”، یک “رضا خان جدید”، دربطن جامعه به خوبی آگاهاند و میدانند که با افزایش ناامنی و آشفتگی، این گرایش بیشتر و گسترده تر هم خواهد شد).
یک بار دیگر موخرهی آن نامهی معروف هاشمی را مرور کنیم:
… شما ماندهايد و من و معدودي از ياران و همفكران قديم. از جنابعالي با توجه به مقام و مسئوليت و شخصيتتان انتظار است براي حل اين مشكل و براي رفع فتنههاي خطرناك و خاموش كردن آتشي كه هم اكنون دودش در فضا قابل مشاهده است، هرگونه كه صلاح ميدانيد اقدام مؤثري بنماييد و مانع شعلهورتر شدن اين آتش در جريان انتخابات و پس از آن شويد. لذا در فرصت باقيمانده ضروري به نظر ميرسد خواسته حق حضرتعالي و مردم در خصوص انجام انتخاباتي سالم و پرابهت و حداكثري تحقق يابد. كاري كه ميتواند عامل نجات كشور از خطر و باعث تحكيم وحدت ملي و اعتماد عمومي باشد و فتنهگران نتوانند با حدس و گمان نصّ پيامتان در مشهد و در مرقد امام راحل را با هوس خود تحريف كنند و با ناديده گرفتن قانون، بنزين بر آتشافروخته بريزند./ سر چشمه شايد گرفتن به بيل / چو پر شد نشايد گرفتن به پيل / دوست، همراه، و هم سنگر ديروز، امروز و فردايتان
به نظر میرسد غائلهی بزرگ میان احمدینژاد و رهبر بر سر مذاکره با آمریکا به همین زودیها بروز کند. احمدینژاد حتی پیش از انتخابات برای رابطه برقرار کردن با آمریکا خیز برداشته بود. شاید برای دولت آمریکا هم یک ایران دیکتاتور سازشکار، خوشایندتر از یک ایران دموکراتیک و قدرتمند باشد!
.
گربهرقصانی احمدینژاد برای رهبر
در ماجرای مشایی، به نظر میرسد احمدینژاد با علم به این که رهبر در شرایطی نیست که بتواند در برابر او شدت عمل داشته باشد (تا به حال به این نکته توجه کرده بودید؟) دارد از این مصونیت تصادفی که پیدا کرده حداکثر سوء استفاده را میکند.حتی اگر در این مورد بخصوص، او تسلیم حکم حکومتی رهبر شود (که میشود) در روزها و ماههای آینده باید انتظار چموشیهایی از این دست یا حتی فراتر از این را داشت. منتقدان “خودی” هم در برابر این چموشیها هیچ چاره ای به جز “لالمونی” نخواهند داشت چرا که هر اعتراض یا انتقادی، در حکم “تف سربالا”ست!
لولویی به نام رفسنجانی
به نظر میرسد حتی شکست انتخاباتی در برابر احمدینژاد در سال 84 هم نتوانسته است به افسانههایی که حول هاشمی به عنوان قدرت اول نظام و گردانندهی اصلی در پشت پرده و مالک ثروت نجومی و اتوبانهای کانادا و تمام برجها و پاساژهای بزرگ و قاتل حاج احمد آقا و امام خمینی(!) و… وجود دارد پایان بدهد.
اما قصهی اکبر شاه از کجا شروع شد؟
در تحلیل موقعیت هاشمی و ذهنیت عامه نسبت به او، توجه به آن چه در این سالها میان او و رهبری گذشته اهمیت کلیدی دارد.
دیشب مهدی خلجی در گفت و گو با صدای امریکا درباره رهبری آیت الله خامنهای و مقایسهی او با امام خمینی حرفهای جالبی زد که برای طولانی نشدن این یادداشت از نقل همهی آن میگذرم و فقط بسنده میکنم به قسمتی که گفت هاشمی به قصد دور نگه داشتن حیطهی ولایت فقیه از فقه سنتی و مراجع مقیم قم آقای خامنهای را در این مسند نشاند و قصد داشت تا ولایت فقیه را کمکم به مقامی تشریفاتی تبدیل کند اما آقای خامنهای با تیزهوشی از مسیری که هاشمی طرحریزی کرده بود خارج شد و سرنوشت ولایت فقیه و جمهوری اسلامی را به کلی عوض کرد. (نقل به مضمون)
همان زمانی که هاشمی با خیال راحت از این که دوست نزدیکاش بر مسند ولایت فقیه نشسته، درگیر «سازندگی» و کلنگ زدن برای کارخانه و سد و نیروگاه بود، قصهی جدیدی داشت نوشته میشد. کمی بعد برادرش محمد هاشمی از ریاست سازمان صدا و سیما برکنار شد و آن گونه که لاریجانی (جانشین او) در خاطراتش میگوید حتی با درخواست محمد هاشمی برای یک فرصت چند ماهه جهت و جمع و جور کردن کارها هم موافقت نشد!
وقتی در اواخر دوران هشت سالهی ریاست جمهوری، هاشمی به خودش آمد دیگر کار از کار گذشته بود. با این حال او کوشید با به میدان آوردن و حمایت از سید محمد خاتمی، نهاد ریاست جمهوری را همچنان بیرون از دایرهی تسلط مستقیم “نهاد غیرپاسخگو” نگه دارد اما ضربهی کاری نهایی را در جریان انتخابات مجلس ششم درست از همان جایی که هرگز انتظارش را نداشت یعنی از جانب اصلاحطلبانی که با حمایت و تلاش او به قدرت رسیده بودند خورد. کتاب «عالیجناب سرخپوش» اکبر گنجی سخاوتمندانه با تیراژهای بالا به چاپ پنجاهم و شصتم رسید! نهایتا هاشمی از حضور در مجلس انصراف داد و دخترش فائزه که در انتخابات دور قبل رای اول تهران را آورده بود و از فعالترین مبلغان محمد خاتمی در انتخابات دوم خرداد بود، به مجلس راه نیافت و مبهوت و سرخورده برای مدتی طولانی از دنیای سیاست کناره گرفت.
در جریانات انتخابات نهم ریاست جمهوری، هاشمی بار دیگر کوشید نهاد ریاست جمهوری را از نفوذ حکومت نظامیان حفظ کند اما آنها با استفاده از همان مردم عامهای که هاشمی نخبهگرا هرگز نظرشان را جدی نگرفته بود و به واسطهی غرور بیاندازهاش هرگز در صدد تصحیح ذهنیت آن ها و قانع کردنشان برنیامده بود شکستاش دادند. در فیلم تبلیغاتیای که کمال تبریزی برای هاشمی ساخته هاشمی خاطرهای میگوید که اعتقادش را دربارهی نظر مردم عامه به وضوح نشان میدهد. او میگوید به نوهی خردسالش که به نردههای بالکن نزدیک شده بوده تشر زده و نوهاش از او دلگیر شده و با او قهر کرده است. (رویهی هاشمی درست برعکس احمدی نژاد است که فقط روی عوام حساب باز کرده و نخبگان و کارشناسان را به هیچ می گیرد!)
حالا ـ در آستانهی انتخابات دهم ریاست جمهوری ـ طراحان نظامی حامی احمدی نژاد که چهار سال پیش از قصهی اکبر شاه بهترین بهرهبرداری را کردهاند بر آناند که باز ـ به قول سازگارا ـ از همان امازاده معجز بگیرند. بنابراین با چسباندن میرحسین به هاشمی دوباره همان بساط را علم کردهاند.
اما ما به عنوان حامیان رقیب احمدینژاد چه باید بکنیم؟
شخصا فکر نمی کنم بشود سناریویی را که بیست سال روی آن کار شده و به مذاق مردم هم بسیار خوش آمده، ظرف یک هفته تصحیح کرد. بنابراین هر گونه تلاشی برای تصحیح ذهنیت عامه نسبت به هاشمی بسیار کم فایده خواهد بود. به جای آن بهتر است ترفندی را که گروه احمدینژاد پیش گرفته افشا کنیم و توضیح بدهیم که احمدی نژاد چون نقطهی ضعفی از میرحسین پیدا نکرده (بخصوص از نظر مالی) و می خواهد موفقیت چهار سال پیش را تکرار کند او را به هاشمی که بدنام شده میچسباند. و از طرف دیگر خلافکاریها و سوء استفادههای احمدینژاد و دوستان و همکارانش را یادآوری کنیم.
.
میرحسین اشتباه معین و هاشمی را تکرار نکرد
خوشبختانه انگار کمکم داریم یاد میگیریم از اشتباهات گذشته درس بگیریم! میرحسین موسوی در نطق تلویزیونیاش اشتباه معین و هاشمی را تکرار نکرد. او مثل معین و خاتمی، ادیبانه و آرمانی، و مثل هاشمی، فنی و در لفافه حرف نزد. او از برج عاج پایین آمد و حرف مردم کوچه و بازار را به زبان خودشان و همان جور رک و راست گفت.
کاش همه مردم ایران سواد ادبی بالایی داشتند و دغدغهی آزادی بیان و حقوق بشر یقهشان را گرفته بود و از مناسبات تخصصی اقتصادی و فنی سر درمیآوردند و یک اشاره آنها را بس بود. ولی این جوری نیست. واقع بین باشیم! دموکراسی و انتخابات یعنی رای اکثریت، و اکثریت جامعهی ما از آن چه ما آرزویش را داریم هنوز خیلی دورند… نگذاریم یک بار دیگر رقیب ما را در خواب و خیالمان قال بگذارد!
پی نوشت یک: کسانی که میخواهند بیان عادی میرحسین ِ روشن فکر را بشنوند، مصاحبهی تلویزیونیاش با شبکه جهانی جامجم را حتما بشنوند (دوشنبه، 4خرداد، 11 شب، جامجم یک).
پینوشت دو: با پخش نطق تلویزیونی احمدینژاد، درستی و اثربخشی انتخاب میرحسین و اتاق فکرش در محتوا و نوع بیان برنامهی اول او، روشنتر شد. در واقع آن ها احمدی نژاد را کاملا خلع سلاح کرده و حربهای را که 4 سال پیش با توسل به آن به کاخ ریاست جمهوری راه پیدا کرده بود از او گرفته بودند! احمدینژاد دیگر نمیتواند طلبکارانه از وضعیت کشور ایراد بگیرد و خود را منجی از آسمان آمده جلوه دهد؛ و به نظر نمیرسد لحن جدید او و آماری که از “اوج شکوفایی” اقتصادی و علمی و سیاسی و… کشور میدهد برای کسی به جز یاران قسمخوردهاش جذابیتی داشته باشد.
پینوشت سه: به امید روزی که کلیبافی و غر زدن و فحاشی و متلک پراندن و “ننه منغریبم”بازی، به کلی جذابیت انتخاباتیاش را از دست بدهد و جایش را انتقادهای متین، مستند و کارشناسانه، و بیش از آن، ارائهی برنامه های دقیق و مدون بگیرد.
چرا خاتمی و میرحسین و هاشمی حتی از احمدینژاد بدترند؟
امثال میرحسین و خاتمی و هاشمی، حتی از احمدی نژاد بدتر هستند. چرا؟ چون باعث میشوند اوضاع مردم کمی بهتر شود و کم کم روزنههای امید به رفاه نسبی و حرکتی آرام به طرف دموکراسی و آزادیهای اجتماعی باز شود و آن وقت حسرت یک انقلاب دیگر و نابودی جمهوری اسلامی به دل مان بماند.
از طرفی هر روز یک دسته گل گنده به آب نمی دهند که بتوانیم سوژه کنیم و جوک بسازیم و بخندیم و فحش بدهیم و دلمان خنک شود.
پس اگر هم یک وقت خدای نکرده خواستید در انتخابات شرکت کنید لطفا به احمدی نژاد رای بدهید که همین جوری دور هم باشیم و بساط براندازی از طریق غرغر و فحش و مسخره کردن به راه باشد.
حاج آقاها رفتند، دکترها آمدند
تعمیرکار آمده بود بود لولهای را که ترکیده درست کند. رو کرد به مرد همسایهی طبقهی اول و گفت: «تموم شد حاج آقا» و هنوز دهنش را نبسته بود که جیغ بنفش مرد همسایهی طبقهی اول به هوا رفت: حاجی باباته! حاجی جد و آبادته! من یه فرهنگی بازنشستهم! من…
کارگر بدبخت هاج و واج مانده بود که چه حرف بدی زده؟ یارو را مجانی یک حج تمتع برده و آورده؛ بد کرده؟
واقعا همسایهی طبقهی اول چه مرگش شده بود؟
اصلا «ملا» یعنی «باسواد». روزگاری ـ که خیلی هم دور نیست ـ باسوادهای هر شهر و محلی، آخوندهای آن بودند. در سالهای انقلاب هم گرچه پنجاه شصت سالی از جا ماندن حوزه از دنیای روز میگذشت اما هنوز به هوای روزگار گذشته و نیز به یمن حضور روحانیونی چون طالقانی و بهشتی و … اعتبار روحانی و روحانیت در حافظهی جمعی همچنان برجا بود. در میان همین شصت هفتاد سالههای دور و برمان اگر بگردیم تقریبا همهی آدم حسابیهایشان (درس خواندهها و روشنفکرها) یا پدر یا پدر بزرگشان آخوند بوده ـ به جز تک و توکی که فرنگ رفته بودند.
اما در سالهای بعد از انقلاب رشد روزافزون پیشرفت دانش و وسایل ارتباط جمعی از یک سو و اشغال صحنهی سیاست و سیاست گذاری به وسیلهی روحانیت از سوی دیگر، ذهنیت عمومی را به کلی عوض کرد. چند سالی هست که دیگر «ملا» یعنی «بیسواد»؛ یعنی «مرتجع»، یعنی «قدرت طلب»، یعنی «مال مردمخور»؛ یعنی «مارمولک»!
و اتاق فکری که احمدینژاد را ساخت و تحویلمان داد ــ بر خلاف رفقای اصلاحطلبمان ــ حواسشان به جامعه و تغییراتاش خوب جمع است. این واقعیت را گذاشتند کنار تب مدرکگرایی جامعهی سطحینگر و ظاهربینی که یا رومی روماند یا زنگی زنگ! و تاکتیک جدیدی برای اوس کردن «باهوشترین ملت دنیا» رقم خورد: آقای دکتر!
دکتر احمدینژاد، دکتر حداد عادل، دکتر لنکرانی، دکتر داودی، دکتر صفار هرندی، دکتر الهام… و این آخری: دکتر کردان!
و دکتر یعنی «با سواد». حتی اگر حرف روزمرهاش را بلد نباشد بزند. چار تا کلمهی قلمبه سلمبهی ترجیحا انگلیسی هم که بپراند دیگر ردخور ندارد. بخصوص اگر معنیاش را نفهمیم دیگر طرف کارش خیلی درست است.
و حاج آقا یعنی «بی سواد». استثنا هم ندارد. هاشمی و حسنی و خاتمی و خزعلی سر تا ته یک کرباساند!
و همانا تا ابله در جهان است مفلس درنمیماند…
باز هم دعوای تحریم و شرکت؟ نه دیگر وقتی برای تلف کردن نمانده!
نزدیک هر انتخاباتی که میشویم همین آش است و همین کاسه! هر کدام از دو طرف هم خودش را آگاه و عاقل و دوراندیش میداند و دیگری را فریبخورده و بازیچه و سطحینگر. کوتاه هم نمیآییم و نتیجه هم هر چه باشد مؤید پندار درست ماست و هر بدبختیای که میکشیم تقصیر گروه مقابل! کل حرفهایی که رد و بدل میشود هم چون نیک بنگری، 5 – 6 جمله بیشتر نیست! و سالهاست به نحوی خستگی ناپذیر هر روز و روزی چند وعده همینها را با نگاه عاقل اندر سفیه تحویل هم میدهیم؛ و همین طور که ما داریم این جا سر دو راهی، توی سر و کلهی هم میزنیم، آن طرفیها بارشان را بسته و راه افتاده و چه بسا رسیدهاند!
دست از سر هم برداریم! این جا هیچ کس قرار نیست کوتاه بیاید. هر کدام راه خودمان را برویم ــ ولی برویم! راه بیفتیم، حرکت کنیم! رای دادن یا رای ندادن، فقط قدم اول است. قدم اول، از راهی دراز و سخت. به قدم های بعدی فکر کنیم و برنامه بریزیم. بعد از رای دادن چه؟ بعد از تحریم چه؟…
اگر بجنبیم بالاخره از یکی از این دو راه می توانیم به مقصد برسیم. خدا را چه دیدی؟ شاید اصلا آن وسطها یکی شدیم!
******
جمعیت رای دهنده را روی هم رفته به 4 دستهی کلی میشود تقسیم کرد:
1- تحریمیها (طرفداران انقلاب)
افراد این دسته که اغلب خارج از ایران اقامت دارند، اصولا با تمام سیاستمداران فعلی شدیدا مخالفاند و همراهی با هر کدام از آنها از احمدینژاد گرفته تا خاتمی را خیانت میدانند. بعضی حتی از قدرت گرفتن فردی مثل احمدینژاد استقبال میکنند به این امید که سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی سرعت بگیرد. آنها معتقدند تحمل فشارهایی مثل بحران شدید اقتصادی یا حتی درگیری مسلحانه و حملهی نظامی، در برابر سرنگونی رژیم اهمیت چندانی ندارد و هزینهای است که ناگزیر باید متحمل شد. از نظر طیف سنی، این افراد عموما سنین جوانی را پشت سر گذاشتهاند و از نظر تحصیلی و فرهنگی و اقتصادی، بسیار متنوعاند.
2-مشارکت جویان (طرفداران اصلاحات)
این افراد که مضرات انقلاب را بسیار بیشتر از منافع آن میدانند، معتقدند حتی کوچکترین روزنهها را نباید نادیده گرفت و از هر وسیلهی ممکن از جمله انتخابات باید در جهت بهبود تدریجی اوضاع بهره برد چرا که اصولا بهبود سریع و یکباره (انقلابی) غیرممکن است و انقلابهای بعدی هم بر فرض موفقیت، نتیجهای بهتر از انقلاب اسلامی 57 نخواهند داشت. بر خلاف گروه اول، هر چه به طیفهای سنی بالاتر نزدیک میشویم طرفداران اصلاحات کمتعدادتر میشوند. از نظر فرهنگی و تحصیلی، افراد این گروه عموما به طبقهی بالا و از نظر اقتصادی بیشتر به طبقهی متوسط تعلق دارند.
3- ماموران (امت حزب الله)
این افراد که مامور تحقق ارادهی الهی بر روی زمین هستند، گوش به فرمان ولایت، امام جمعه، مداح هیئت و رییس بسیج منطقه دارند. این افراد نه تنها بنا بر تکلیف شرعی همیشه پای صندقهای رای حاضر میشوند بلکه دقیقا به کاندیدای مورد عنایت رهبری رای میدهند. طیف سنی این گروه از نوجوان تا پیر متغیر است. از نظر تحصیلی و فرهنگی، افراد این گروه عموما به طبقات پایین جامعه تعلق دارند و از نظر اقتصادی نسبتا متنوعاند.
4- بینظران (امت آواره)
این گروه که بیش از نیمی از جمعیت جامعه را میسازند و تعیینکنندهترین نقش کمیتی را در هر انتخاباتی ایفا می کنند اصولا عقیدهی مشخصی ندارند اما معمولا در انتخابات شرکت میکنند؛ هر چند در فاصلهی میان خانه تا حوزهی رایگیری رایشان ممکن است چندین بار تغییر کند. بسیاری از افراد این گروه در دور اول انتخابات سال 84 به هاشمی و در دور دوم به احمدینژاد رای دادهاند! منبع خبری و تحلیلی این افراد، تلویزیون جمهوری اسلامی، شبکههای لوس آنجلسی و محاورات درون تاکسی و اتوبوس است. این گروه از نظر سنی و اقتصادی طیفی بسیار متنوع دارند و از نظر فرهنگی عموما متعلق به طبقهی متوسط یا پایین هستند.
او نه احمق است نه مجنون؛ به جای مسخره کردن به فکر چاره باشیم
قبول. شاید بدون جوکها، شعرها و لقبهایی که برای احمدینژاد ساختهایم همان سال اول دق میکردیم و حناق میگرفتیم. اما دیگر بس است. دیگر چیزی به انتخابات دورهی دهم نمانده و هنوز به جز همین مشتی جوک و پیامک و متلک هیچی توی دستمان نیست. پس لطفا کمی جدی باشیم.
مبادا جوکهایی که برای خنک کردن دلمان ساختهایم باور کنیم! احمدینژاد نه احمق است نه مجنون و متوهم. اتفاقا حواسش از همه جمعتر است و خیلی خوب میداند چه کار دارد میکند. اگر کسی این وسط توهم برش داشته باشد ماییم که منتظریم دستی از غیب بیرون بیاید و کاری بکند. منصف باشید: احمدینژاد منتظر امام زمان نشسته یا ما؟
در سالگرد «حماسه سه تیر» احمدینژاد یک بار دیگر به نحو معنیداری مقابل آن مبلغ موبلندش نشست و باز از آن حرفها زد و باز ما داریم هم چنان مسخره میکنیم و میخندیم ــ فقط!
هنوز بعد از سه سال نفهمیدهایم یا نمیخواهیم بفهمیم که طرف حساب احمدینژاد ما نیستیم. او به ما و جوکها و شعرهایمان محل سگ هم نمیگذارد. البته شرمندهام که غرور مبارکتان را جریحهدار می کنم!
هالهی نور، متلاشی شدن ابرقدرتهای جهان، دستهای پشت پرده، نقشهی دزدی آمریکاییها و… ممکن است ما را رودهبر کند اما آنها که باید باور کنند، میکنند! آنها شکی ندارند که احمدینژاد میخواهد حق آنها را از پولدارهای از خدا بیخبر فاسد قلدر بگیرد و عدالت را برقرار کند، اما آن دزدهای گردن کلفت که نوکر و زبون بیگانگاناند و سی سال است خون ملت را توی شیشه کرده ند و دادهاند اسبهای دخترشان بخورد مدام جلو پایش سنگ میاندازند و «نمیگذارند». قحطی و تورم و آشفتگی و فسادی که دامن دولت احمدی نژاد را گرفته توطئهی آنهاست تا احمدی نژاد را خراب کنند و جلو تیغ شمشیر عدالت او را بگیرند. آنها از این که احمدینژاد، آمریکا و انگلیس و فرانسه را سوسک کرده و دارد ایران را به بزرگترین قدرت جهان تبدیل میکند عشق میکنند. برای همین به کوری چشم همهی آخوندها و پولدارها و بچه قرتیهای کثافت عوضی و آمریکا و همه، میروند به «دکتر» که آخوند نیست و مثل خودشان مظلوم و دردکشیده است و میداند چه پدری از مردم دارد درمیآید و با گران شدن اجاره خانه به شدت مخالف است، رای میدهند و من و شما را با جوکها و smsهایمان می گذارند توی خماری!
این از ارادهی ملت. حالا ارادهی الهی و امدادهای غیبی هم که جای خود دارد!
پس لطفا در همان حال که آن لبخند ملیح روی لبمان است یک لحظه فکر کنیم در این مدت باقی مانده چه خاکی باید توی سرمان بریزیم.
برای اعاده ی حیثیت از خاتمی و هاشمی و بقیهی رفتگان! نه وقت هست نه ابزار. در مقابل دست حریف این جا حسابی باز است. پس روی این قضیه زیاد نمیشود حساب کرد.
الان مهمترین حربهی احمدینژاد، پرسونای «مرد عدالتجوی مظلومی است که نمی گذارند کار کند». باید این حربه را از او گرفت و حتی از آن علیه خودش استفاده کرد. باید به زبان همین قشر حرف زد. بنابراین مثلا تبدیل پرسونای «مرد مظلوم» به «مرد ناتوان» شاید خیلی عملیتر باشد تا باورندان واقعیتی مثل قضیهی 300 میلیارد شهرداری و باقی زیرآبیها: «آقا حالا که زورت به آنها نمیرسد لطفا بکش کنار! ما داریم این زیر له میشویم!»
البته باید روی مدیریت و تدبیر و تجربه تکیه کرد که هوس خطرناک «منجی دیکتاتور» به سر کسی نزند وگرنه زبانم لال یکهو دیدی سرداران رادان شد رییس جمهور و از چاه افتادیم توی سیاهچاله!
به هر حال باید فکری کرد. فرصتی نمانده…
داستان یک افشاگری: چه خبرشده؟ عباس پالیزدار چه میگوید؟
در مورد داستان عباس پالیزدار سه احتمال مطرح است:
1- پالیزبان مستقل بوده و تصادفا به مدارکی دست پیدا کرده و وجدان بیدارش او را واداشته این حقایق را با مردم در میان بگذارد؛ و آن قدر شجاعت داشته که بدون این که پشتاش به جایی گرم باشد به راحتی قوه قضائیهی کشور را فاسد خوانده است. این که از مفاسد جناح حامی دولت در این افشاگری خبری نیست به خاطر آن است که این گروه کاملا پاک و صادق و درستکارند.
به این افشاگری شده و هدف این اقدام روشنگری و آگاهی رسانی به مردم بوده است. احمدینژاد رییس جمهور دانشمند، مدیر، شجاع و درستکاری است که میخواهد با تصمیمات دقیق و کارشناسی شده مملکت را درست کند اما گروه مافیا که منافعشان را در خطر میبینند با انواع سنگاندازیها مانع او میشوند. آنها حتی وزرایی را که خود احمدینژاد انتخاب کرده خریدهاند به طوری که آنها رییس جمهور را متهم به تصمیمات غیرکارشناسی میکنند و یکییکی یا خودشان استعفا می دهند یا برکنار میشوند. این مافیا علیرغم این قدرت قهار در زمان انتخابات ریاست جمهوری نهم در برابر ارادهی مردمی و امداد امام زمان شکست خورد و حتی نتوانست تقلب کند و نامزد خودش را به ریاست جمهوری برساند.
3- پالیزبان از طرف احمدی نژاد و دوستان مامور به این افشاگری شده و هدف این اقدام لاپوشانی بیکفایتی دولت و نتایج فاجعهامیز سیاستهای آن بوده؛ تا یک بار دیگر در حالی که به انتخابات دور جدید ریاست جمهوری نزدیک میشویم دل تودههایی که به شدت زیر فشار شدید تورم و بیکاری هستند با رییس جمهور شجاع و عدالتخواه همراه شود تا حق مردم مظلوم را از مسؤولین فاسد و مرفهین بیدرد بگیرد و به آنها پس بدهد. داستان همیشگی احمدی نژاد که مافیا نمیگذارند او کار و مملکت را آباد کند حالا با دستگیری پالیزبان مستند هم شده است.
پی نوشت بعد از دستگیری و بازداشت یکسالهی پالیزدار: اتفاقات بعد از سخنرانی جنجالی پالیزدار و برخوردهایی که با او شد نشان داد واقعیت تقریبا ترکیبی از قسمتهایی از گزینه اول با گزینه سوم این نوشتار بوده و به عبارتی دولت احمدی نژاد، از او در جهت تخریب یا افشای مخالفان و منتقدان یا رقیبان استفادهای ابزاری کرده است.
نامهای که پالیزدار چند روز پیش از انتخابات دهم ریاست جمهوری خطاب به هاشمی رفسنجانی نوشت و منتشر کرد ابعادی از ماجرا را نشان میدهد:
باسمه تعالی
حضرت آیت الله هاشمی رفسنجانی دام عزه
ریاست محترم مجلس خبرگان رهبری و مجمع تشخیص مصلحت نظام
باسلام؛ با توجه به تعبیر آن بزرگوار در نامه به رهبری به ” باند پالیزدار ” احتراماً موارد ذیل به استحضار می رسد:
١ – اینجانب یک بسیجی جانباز معتقد به انقلاب اسلامی و ولایت فقیه می باشم ، هیچ باندی ندارم و فقط به وظیفه خود در تحقیق و تفحص مجلس عمل کرده ام.
٢ – در ١٢٤ پرونده مورد بررسی تحقیق و تفحص مجلس هیچ پرونده ای از حضرتعالی و فرزندان شما نبود و در گزارش تحقیق و تفحص هم مدعی وجود پرونده علیه شما نشده ام.
٣ – متاسفانه در پایان سخنرانی در دانشگاه همدان، دانشجویی از خانواده شما سئوال کرد و اینجانب بدون هیچ مستنداتی به اتکای شنیده های غیر مستند از نزدیکان آقای احمدی نژاد مطالبی گفتم و در سخنرانی ها هم گفته ام که هیچ پرونده ای راجع به حضرتعالی و خانواده شما ندیده ام. لذا بدینوسیله از محضر حضرتعالی عذر خواهی می کنم و امیدوارم این مختصر را به عنوان جبران بپذیرید تا باری بر دوش من در صحرای محشر نباشد.
٤ – پیشاپیش از صبر و بزرگواری شما که در طول این یکسال هیچ شکایتی از اینجانب ننموده اید تشکر می کنم، علی رغم این که تنها کسی که محق بر شکایت بود شما بودید.
والسلام علیکم و رحمه الله
عباس پالیزداردر پی درج شایعات و دروغ هایی در سایتهای حامی احمدی نژاد مبنی بر تکذیب نامه پالیزدار به آیت الله هاشمی رفسنجانی، در تماس تلفنی با مهدی خزعلی پیام زیر را انشاء نمود:
متن پیام پالیزدار:
من تا آخر ایستاده ام و عقب نشینی نمی کنم! تمام موارد گزارش تحقیق و تفحص به قوت خود باقی است و مدارک و مستندات پرونده ها موجود است، اینجانب به عنوان یک بسیجی خیبری با شهدا و خدای شهدا پیمان بسته ام که راهشان را ادامه دهم، و نامه به آیت الله هاشمی رادر ادای تکلیف الهی نوشته ام، من در سخنرانی هم گفته بودم که هیچ پرونده و مدرکی علیه هاشمی ندارم و در جلسات دادگاه هم مکرر گفته ام که مدرکی علیه آیت الله هاشمی ندارم، اما امروز می بینم احمدی نژاد از مبارزه با مفاسد اقتصادی سوء استفاده انتخاباتی می کند تا نام مفسدان اصلی و پرونده دار را مخفی نموده و مبارزه را به انحراف بکشاند، او نامی از شاکیان پرونده دار من که حامی اصلی اویند نمی برد، چگونه است که نامی از آقای یزدی نمی برند؟ اینجانب ضمن ادای تکلیف شرعی نسبت به آیت الله هاشمی رفسنجانی، نخواهم گذاشت مفسدان از من سوءاستفاده کنند. والسلام
عباس پالیزدار