دارم مرور می‌کنم

پراکنده از این جا و آن جا

Archive for the ‘هنر’ Category

مبارزه‌ی سبز از نوعی دیگر

with 3 comments

تا حالا بیش‌تر روش‌ها و پیشنهادهایی که برای اعتراض مطرح شده، روش‌های منفی بوده، یعنی روش‌هایی مبتنی بر تحریم یا تخریب و…. پیشنهاد من این است که از روش‌های مثبت هم استفاده کنیم! به این ترتیب که مثلا از هنرمندانی که حمایت‌مان کردند بیش‌تر حمایت کنیم.یک نمونه‌ی حاضر، فیلم درباره الی ساخته اصغر فرهادی از حامیان میرحسین در دوران تبلیغات انتخاباتی‌ است. این فیلم در اکران نوروزی قربانی اخراجی‌های ده‌نمکی شد و بعد هم در یک زمان مرده یعنی کوران انتخابات به روی پرده رفت تا فیلمی که به گفته‌ی بسیاری از منتقدان از درخشان‌ترین آثار تاریخ سینمای ایران است مهجور بماند.

با دیدن این فیلم بر پرده‌ی سینما هم قدردانی‌ و حمایت‌مان را به هنرمندان متعهد نشان بدهیم هم از یک اثر هنری باارزش لذت ببریم و هم پوززنی کنیم! :)

Written by moroor

جولای 8, 2009 at 7:01 ب.ظ

ارسال شده در موج سبز, هنر

وطن‌دوستی یعنی نفرت از وطن‌های دیگر

without comments

آقای کوینر لازم نمی‌دید در کشور خاصی زندگی کند.
می‌گفت: «من همه جا می‌توانم گرسنگی بکشم.»

اما روزی از شهری که در آن‌جا زندگی می‌کرد و دشمن آن را اشغال کرده بود می‌گذشت. در این حین یکی از افسران دشمن از روبرو آمد و او را مجبور کرد که از پیاده‌رو به سمت پایین برود. آقای کوینر از پیاده‌رو به سمتِ پایین رفت ولی حس کرد در درونش خشمی علیه این مرد برانگیخته شده و نه‌تنها علیه این مرد بلکه مخصوصاً علیه کشوری که وی به آن تعلق دارد و آرزو کرد، ‌ای کاش این کشور از روی کره زمین محو می‌شد. آقای کوینر از خود پرسید:
«چرا من در این لحظه ناسیونالیست شدم؟ برای این‌که با یک ناسیونالیست روبرو شدم. اما صرفاً به‌ همین دلیل هم که شده باید حماقت را ریشه‌کن کرد، چون هر چیزی را هم که با آن روبرو شود احمق می‌کند.»

آقای کوینر گفت، وطن‌دوستی هم مثل هر عشق دیگری مسئولیت سنگین و بار گرانی خود خواسته است و البته که بی‌اندازه هم برای سوژه عشق [آن چیزی که دوستش می‌داریم] دردسرساز. قضیه وطن‌دوستی که در حکم نفرت از وطن‌های دیگر ظاهر می‌شود، با این موضوع تفاوت اساسی دارد. این مسئله برای همه دردسرساز می‌شود.

نوشته برتولت برشت / برگردان علی عبداللهی / نقل از فیروزه دات کام
.

Written by moroor

اکتبر 17, 2008 at 2:32 ق.ظ

ارسال شده در هنر

Tagged with , ,

ضرغامی را تنها نگذاریم

with 3 comments

برای سنجش میزان ظرفیت جامعه‌ی ما و لایه‌های عمیقا سنتی و محافظه‌کار آن، همین سریال بزنگاه، یا حتی نه فقط تیتراژ این سریال کافی است! یعنی این ملت ظرفیت یک تیتراژ مبتکرانه و به آن زیبایی را هم که آمده بود به جای موزیک از افکت‌های صوتی استفاده کرده بود نداشت و بالاخره مجبورشان کردند که روی تیتراژ موزیک بگذارند…

ظرافت‌های هنری این اثر درخشان عطاران که متاسفانه در میان جار و جنجالی که محتوای سریال بلند کرده گم شده، باشد برای یک فرصت دیگر اما الان موضوع اساسی دیگری هم هست که نباید ازش غافل شد:

تقریبا بعد از پخش قسمت دوم و سوم بزنگاه داد و فریادهای مختلف از خیلی جهات بلند شد و در این چند روز اخیر چندان شدت گرفت که تا مرز توقف پخش سریال پیش رفت. اما این بار هم برای بار چندم ضرغامی پشت هنرمندش ایستاده و دارد مقاومت می‌کند. تنهایش نگذاریم و به هر طریق ممکن حمایت‌اش کنیم. هر طوری که از دست‌مان برمی‌آید به او و یارانش و به مخالفانش نشان بدهیم که فرق دوغ و دوشاب را می‌فهمیم و قدر این دلسوزی‌های شجاعانه را می‌دانیم…

ما هم وظیفه‌ی خودمان را ادا کنیم ـ البته اگر به جز غرغر کردن وظیفه‌ای برای خودمان قایل‌ایم!

Written by moroor

سپتامبر 18, 2008 at 4:23 ب.ظ

خسرو شکیبایی در کنار نوری زاده!!

with 34 comments

خسرو شکیبایی

خسرو شکیبایی و همکاران تئاتری‌اش

متاسفانه یادم نیست این عکس را از کجا پیدا کرده بودم فقط یادم هست گروه اجرای نمایشی هستند که ایرج جنتی عطایی (ترانه سرای معروف) نوشته بوده. نوری‌زاده (روزنامه نگار) هم ظاهرا به عنوان خبرنگار آن جا بوده و همان طور که ریش مبارک را ملاحظه می‌فرمایید آن روزها هنوز حزبل می‌زده!

خود جنتی عطایی ظاهرا باید نفر اول نشسته از سمت چپ باشد. پروین سلیمانی هم که تابلوست که کدام است.

لینک مرتبط: ‌زل زدن به یک جای خالی

پی‌نوشت: این که می‌گویم نوری‌زاده حزبل می‌زده به خاطر ریش‌اش نیست. نوری‌زاده تا یکی دو سال بعد از انقلاب هم برای کیهان کار می‌کرده و اگر اشتباه نکنم کتابی هم در ستایش امام خمینی نوشته ولی نتواستم اطلاعاتی درباره‌ی کتاب پیدا کنم.

نمای درشت‌تر

Written by moroor

آگوست 30, 2008 at 2:36 ب.ظ

مثل یک زخم عمیق

with 5 comments

 

خدا رحمت‌اش کند، هنرمند خوبی بود، روح‌اش شاد، او زنده است و از این چرت پرت‌ها لابد…ولی من دارم برای خودم می‌نویسم. می‌خواهم این تصویرها و صداهایی که یک هفته است توی مغزم وول می‌خورد بریزم بیرون بلکه دست از سرم یردارند.

اول عکس‌اش را دیدم. چه خبر شده؟ بعد نوشته را. لابد شوخی است یا یک تیتر زرد. مثلا یک نقش تازه. آخر از همه منبع خبر. دومین بار بود که «ایسنا» مثل پتک می‌خورد توی سرم.

قیافه‌ی هاج و واج گرفتم که مامان ازم بپرسد. پرسید. گفتم.

جدی؟ آره. ای وای! حیف.

 

رفتند بیرون. خب. برگشتم سر کارم. خواهرم توی اتاقش بود. دلم نمی‌خواست خبرش کنم.

ولی ته دلم می‌خواست.

چرا؟!

 

هدفون را گذاشتم توی گوشم و مشغول کارم شدم. راک. با صدای بلند.

 

***

عصر شده بود. رفتم دیدم پای تلویزیون نشسته.

ـ کیمیا رو نشون می‌ده؟

ـ نه تیکه‌هاشه.

ـ می‌دونی چرا؟

ـ نه… چرا؟

ـ داره کامل نشون می‌ده که!

ـ چرا؟

ـ چی چرا؟

ـ چرا نشون می‌ده؟

ـ هیچی. گفتی تیکه‌هاشو نشون می‌ده گفتم چه برنامه‌ای‌یه.

ـ چرا؟ کسی مرده؟

ـ نه.

ـ آره؟

ـ …

ـ آره؟

ـ آره.

 

***

توی تخت‌اش رو به دیوار خوابیده بود. زدم به شانه‌اش. بغض‌اش ترکید. من هم.

چرا؟!

 

تا چند شب پیش دو تایی می‌نشستیم پای تکرار «روزی روزگاری». چه قدر خوش قیافه و سرحال. الان نفس‌اش بالا نمی‌آمد که یک کلمه حرف بزند. بد و بیراه می‌گفتیم که چه کرده با خودش. انگار از بدن او بیش‌تر از خودش حق داشته‌ایم!

هم‌کلاسی‌های سال‌های دبیرستان sms می‌فرستادند. آن روزها ـ روزهای تین ایجری ـ هیچ فیلم، مصاحبه یا خبری نبود که از دستم در برود. معروف بودم توی مدرسه. اسم‌اش را هر جا بود پیدا می‌کردم. روی جلد، توی تیتر، وسط خبر، گوشه‌ی پایین صفحه‌ی آخر، یا لابه‌لای حرف‌های دیگران. آمار دوستداران و دوست‌نداران‌‌اش را داشتم. متلک رقبا همیشه به راه بود شکر خدا. حالا البته فرق می‌کند. مرده‌ها خطری ندارند.

بذل توجه به ستاره‌های مرده کلاس خاصی دارد. اما بعضی‌ها در پیام یابود و تسلیت‌شان هم از تاکید بر این که «هیچ وقت او را نمی‌پسندیده‌اند» غفلت نمی‌کنند ـ مبادا خدای نکرده قاطی عوام بشوند. همیشه باید «متفاوت» بود.

دوست داشتن ستاره‌ای که این همه طرفدار عوام دارد خزبازی است دیگر. پس «شکیبایی نتوانسته بوده هیچ وقت از قالب هامون دربیاید.» رضـای کیمیا و مراد روزی روزگاری و اسـد پری و ملای تفنگ سـرپر و کسـرای سـرزمین خورشـید هم هامون بودند پـس. بعد از هامون، همان طوری شانه‌هایش پهن و موهایش لخت و چشم‌هایش درشت و صدایش زنگ‌دار مانده بود!

چیزی به نام سلیقه‌ی شخصی، وجود خارجی ندارد. نظرات ما، همیشه واقعیت بلامنازع است.

مژده می‌دهند او «آل پاچینوی سینمای ایران» بوده. تازه «ویم وندرس هم درباره‌‌ی بازی‌اش نظرات مثبت داشته». چنین افتخار بزرگی ارزش مردن را داشت. خوش به حالش! خوش به حال‌مان! خوش به حال آقای شریفی نیا!

می‌گویند «او زنده است». بابا جان! مرد، تمام شد، دیگر نیست. خاطره‌‌ی آدم‌ها، خاطرات لعنتی، حرف نمی‌زنند؛ گریه نمی‌کنند؛ از پله‌های سن خانه‌ی سینما یا تالار وحدت بالا نمی‌روند… از حرف‌های ما خوشحال یا ناراحت نمی‌شوند ـ دیگر.

بعضی حرف‌ها خیلی عصبانی‌ام می‌کند. چرا؟! از روزهای تین ایجری که حالا هفت هشت ده سال گذشته. بزرگ شده‌ام. خیلی فیلم‌ها و خبرها و مصاحبه‌ها از دستم در رفته در این سال‌‌ها. مدت‌ها بود که فقط برایم یک بازیگر بود که کارش را می‌پسندیدم. حالا این بازیگری که می‌پسندیدم مرده. مردم هم حرف‌های همیشگی را می‌زنند. همین. همین باید باشد. ولی نیست چرا؟!

دو شب پیش‌ترش باز سارا را دیده بودم. گشتاسب سارا و نادر عاشقانه را یک جنس دیگر دوست دارم. حضور، آن جا انقدر دقیق و ظریف است که با چشم غیر مسلح نمی‌شود دید! باید «تابلو» باشی تا ببینندت. بالاخره از یک جای نقش باید بزنی بیرون. یک چیزی که یاد آدم بیاورد نقش بازی می‌کنی. اگر خود خودش باشی، آدم یادش می‌رود. در جان آدم می‌نشینی ولی بدون این که آدم بفهمد.

 

شاید همین است که امروز این قدر حیرت کرده‌ایم. خبر نداشتیم تا کجا در جان‌مان نشسته‌… لاکردار، بی‌خبر تکه‌ای از وجود خودمان را کنده و با خودش برده که این قدر می‌سوزد. مثل یک زخم عمیق.

زخم، عمیق که باشد هیچ وقت خوب خوب نمی‌شود. جاش می‌ماند تا آخر عمرت.

ولی از سوز می‌افتد. این دفعه طولانی شده ولی بالاخره تمام می‌شود. مردم بچه‌شان مرده و دارند زندگی‌شان را می‌کنند!

این هم تمام می‌شود…

 

Written by moroor

جولای 25, 2008 at 8:17 ب.ظ