Archive for the ‘جامعه’ Category
لولویی به نام رفسنجانی
به نظر میرسد حتی شکست انتخاباتی در برابر احمدینژاد در سال 84 هم نتوانسته است به افسانههایی که حول هاشمی به عنوان قدرت اول نظام و گردانندهی اصلی در پشت پرده و مالک ثروت نجومی و اتوبانهای کانادا و تمام برجها و پاساژهای بزرگ و قاتل حاج احمد آقا و امام خمینی(!) و… وجود دارد پایان بدهد.
اما قصهی اکبر شاه از کجا شروع شد؟
در تحلیل موقعیت هاشمی و ذهنیت عامه نسبت به او، توجه به آن چه در این سالها میان او و رهبری گذشته اهمیت کلیدی دارد.
دیشب مهدی خلجی در گفت و گو با صدای امریکا درباره رهبری آیت الله خامنهای و مقایسهی او با امام خمینی حرفهای جالبی زد که برای طولانی نشدن این یادداشت از نقل همهی آن میگذرم و فقط بسنده میکنم به قسمتی که گفت هاشمی به قصد دور نگه داشتن حیطهی ولایت فقیه از فقه سنتی و مراجع مقیم قم آقای خامنهای را در این مسند نشاند و قصد داشت تا ولایت فقیه را کمکم به مقامی تشریفاتی تبدیل کند اما آقای خامنهای با تیزهوشی از مسیری که هاشمی طرحریزی کرده بود خارج شد و سرنوشت ولایت فقیه و جمهوری اسلامی را به کلی عوض کرد. (نقل به مضمون)
همان زمانی که هاشمی با خیال راحت از این که دوست نزدیکاش بر مسند ولایت فقیه نشسته، درگیر «سازندگی» و کلنگ زدن برای کارخانه و سد و نیروگاه بود، قصهی جدیدی داشت نوشته میشد. کمی بعد برادرش محمد هاشمی از ریاست سازمان صدا و سیما برکنار شد و آن گونه که لاریجانی (جانشین او) در خاطراتش میگوید حتی با درخواست محمد هاشمی برای یک فرصت چند ماهه جهت و جمع و جور کردن کارها هم موافقت نشد!
وقتی در اواخر دوران هشت سالهی ریاست جمهوری، هاشمی به خودش آمد دیگر کار از کار گذشته بود. با این حال او کوشید با به میدان آوردن و حمایت از سید محمد خاتمی، نهاد ریاست جمهوری را همچنان بیرون از دایرهی تسلط مستقیم “نهاد غیرپاسخگو” نگه دارد اما ضربهی کاری نهایی را در جریان انتخابات مجلس ششم درست از همان جایی که هرگز انتظارش را نداشت یعنی از جانب اصلاحطلبانی که با حمایت و تلاش او به قدرت رسیده بودند خورد. کتاب «عالیجناب سرخپوش» اکبر گنجی سخاوتمندانه با تیراژهای بالا به چاپ پنجاهم و شصتم رسید! نهایتا هاشمی از حضور در مجلس انصراف داد و دخترش فائزه که در انتخابات دور قبل رای اول تهران را آورده بود و از فعالترین مبلغان محمد خاتمی در انتخابات دوم خرداد بود، به مجلس راه نیافت و مبهوت و سرخورده برای مدتی طولانی از دنیای سیاست کناره گرفت.
در جریانات انتخابات نهم ریاست جمهوری، هاشمی بار دیگر کوشید نهاد ریاست جمهوری را از نفوذ حکومت نظامیان حفظ کند اما آنها با استفاده از همان مردم عامهای که هاشمی نخبهگرا هرگز نظرشان را جدی نگرفته بود و به واسطهی غرور بیاندازهاش هرگز در صدد تصحیح ذهنیت آن ها و قانع کردنشان برنیامده بود شکستاش دادند. در فیلم تبلیغاتیای که کمال تبریزی برای هاشمی ساخته هاشمی خاطرهای میگوید که اعتقادش را دربارهی نظر مردم عامه به وضوح نشان میدهد. او میگوید به نوهی خردسالش که به نردههای بالکن نزدیک شده بوده تشر زده و نوهاش از او دلگیر شده و با او قهر کرده است. (رویهی هاشمی درست برعکس احمدی نژاد است که فقط روی عوام حساب باز کرده و نخبگان و کارشناسان را به هیچ می گیرد!)
حالا ـ در آستانهی انتخابات دهم ریاست جمهوری ـ طراحان نظامی حامی احمدی نژاد که چهار سال پیش از قصهی اکبر شاه بهترین بهرهبرداری را کردهاند بر آناند که باز ـ به قول سازگارا ـ از همان امازاده معجز بگیرند. بنابراین با چسباندن میرحسین به هاشمی دوباره همان بساط را علم کردهاند.
اما ما به عنوان حامیان رقیب احمدینژاد چه باید بکنیم؟
شخصا فکر نمی کنم بشود سناریویی را که بیست سال روی آن کار شده و به مذاق مردم هم بسیار خوش آمده، ظرف یک هفته تصحیح کرد. بنابراین هر گونه تلاشی برای تصحیح ذهنیت عامه نسبت به هاشمی بسیار کم فایده خواهد بود. به جای آن بهتر است ترفندی را که گروه احمدینژاد پیش گرفته افشا کنیم و توضیح بدهیم که احمدی نژاد چون نقطهی ضعفی از میرحسین پیدا نکرده (بخصوص از نظر مالی) و می خواهد موفقیت چهار سال پیش را تکرار کند او را به هاشمی که بدنام شده میچسباند. و از طرف دیگر خلافکاریها و سوء استفادههای احمدینژاد و دوستان و همکارانش را یادآوری کنیم.
.
اصلا رای نمیدهم تا جانتان دربیاید!
حکومت برای حفظ مشروعیت اش به رای من خیلی احتیاج دارد پس من نباید رای بدهم تا حکومت از مشروعیت ساقط شود. درست است که با تحریم های قبلی حکومیت از مشروعیت ساقط نشده ولی این بار حتما میشود. وقتی آمار مشارکت پایین باشد آن وقت حکومت اعتراف می کند که آمار مشارکت پایین بوده و این آمار پایین به خاطر نارضایتی مردم از نبودن دموکراسی واقعی بوده و آن وقت تنبیه میشود و خودش را درست می کند و دوباره و این دفعه با شرایط دموکراتیک انتخابات برگزار میشود و شورای نگهبان از بین می رود و کاندیدای مطلوب من به انتخابات راه پیدا می کند و دیگر ما مجبور نیستیم میان بد و بدتر کسی را انتخاب کنیم بلکه خوب را انتخاب می کنیم.
خوب یعنی کاندیدایی که از هیچ کسی نترسد و علنا با ولایت فقیه مخالفت کند و آن وقت ولایت فقیه میترسد و استعفا میدهد و همه چیز مملکت درست میشود.
ولی متاسفانه مردم بیشعور ما از هنرمندان گرفته تا استادان دانشگاه، این چیزها را نمیفهمند و میخواهند باز هم بروند رای بدهند و مشروعیت رژیم را تایید کنند. من فقط می توانم به حال این مردم نادان تاسف بخورم و هرگز با آنها همصدا نخواهم شد و وقت خودم را که بسیار باارزش است صرف خواندن یا شنیدن حرفهای تکراری کاندیداها و اخبار دیگر نخواهم کرد چرا که من اصولا از جنس این مردم نادان نیستم و این رژیم را قبول ندارم.
برای من اقتصاد یا گشت ارشاد یا مشکلات هنرمندان و مسایل پیش پا افتاده ای از این دست اهمیتی ندارد بلکه من به مسالهی اساسیتری که همانا سرنگونی نظام است می اندیشم. و این هدف والا ارزش این را دارد که ما چند سال دیگر تورم و بیکاری و سانسور شدید و چیزهای جزئی دیگر را تحمل کنیم. به امید فردایی روشن برای ایران عزیز.
.
میرحسین اشتباه معین و هاشمی را تکرار نکرد
خوشبختانه انگار کمکم داریم یاد میگیریم از اشتباهات گذشته درس بگیریم! میرحسین موسوی در نطق تلویزیونیاش اشتباه معین و هاشمی را تکرار نکرد. او مثل معین و خاتمی، ادیبانه و آرمانی، و مثل هاشمی، فنی و در لفافه حرف نزد. او از برج عاج پایین آمد و حرف مردم کوچه و بازار را به زبان خودشان و همان جور رک و راست گفت.
کاش همه مردم ایران سواد ادبی بالایی داشتند و دغدغهی آزادی بیان و حقوق بشر یقهشان را گرفته بود و از مناسبات تخصصی اقتصادی و فنی سر درمیآوردند و یک اشاره آنها را بس بود. ولی این جوری نیست. واقع بین باشیم! دموکراسی و انتخابات یعنی رای اکثریت، و اکثریت جامعهی ما از آن چه ما آرزویش را داریم هنوز خیلی دورند… نگذاریم یک بار دیگر رقیب ما را در خواب و خیالمان قال بگذارد!
پی نوشت یک: کسانی که میخواهند بیان عادی میرحسین ِ روشن فکر را بشنوند، مصاحبهی تلویزیونیاش با شبکه جهانی جامجم را حتما بشنوند (دوشنبه، 4خرداد، 11 شب، جامجم یک).
پینوشت دو: با پخش نطق تلویزیونی احمدینژاد، درستی و اثربخشی انتخاب میرحسین و اتاق فکرش در محتوا و نوع بیان برنامهی اول او، روشنتر شد. در واقع آن ها احمدی نژاد را کاملا خلع سلاح کرده و حربهای را که 4 سال پیش با توسل به آن به کاخ ریاست جمهوری راه پیدا کرده بود از او گرفته بودند! احمدینژاد دیگر نمیتواند طلبکارانه از وضعیت کشور ایراد بگیرد و خود را منجی از آسمان آمده جلوه دهد؛ و به نظر نمیرسد لحن جدید او و آماری که از “اوج شکوفایی” اقتصادی و علمی و سیاسی و… کشور میدهد برای کسی به جز یاران قسمخوردهاش جذابیتی داشته باشد.
پینوشت سه: به امید روزی که کلیبافی و غر زدن و فحاشی و متلک پراندن و “ننه منغریبم”بازی، به کلی جذابیت انتخاباتیاش را از دست بدهد و جایش را انتقادهای متین، مستند و کارشناسانه، و بیش از آن، ارائهی برنامه های دقیق و مدون بگیرد.
ضرغامی را تنها نگذاریم
برای سنجش میزان ظرفیت جامعهی ما و لایههای عمیقا سنتی و محافظهکار آن، همین سریال بزنگاه، یا حتی نه فقط تیتراژ این سریال کافی است! یعنی این ملت ظرفیت یک تیتراژ مبتکرانه و به آن زیبایی را هم که آمده بود به جای موزیک از افکتهای صوتی استفاده کرده بود نداشت و بالاخره مجبورشان کردند که روی تیتراژ موزیک بگذارند…
ظرافتهای هنری این اثر درخشان عطاران که متاسفانه در میان جار و جنجالی که محتوای سریال بلند کرده گم شده، باشد برای یک فرصت دیگر اما الان موضوع اساسی دیگری هم هست که نباید ازش غافل شد:
تقریبا بعد از پخش قسمت دوم و سوم بزنگاه داد و فریادهای مختلف از خیلی جهات بلند شد و در این چند روز اخیر چندان شدت گرفت که تا مرز توقف پخش سریال پیش رفت. اما این بار هم برای بار چندم ضرغامی پشت هنرمندش ایستاده و دارد مقاومت میکند. تنهایش نگذاریم و به هر طریق ممکن حمایتاش کنیم. هر طوری که از دستمان برمیآید به او و یارانش و به مخالفانش نشان بدهیم که فرق دوغ و دوشاب را میفهمیم و قدر این دلسوزیهای شجاعانه را میدانیم…
ما هم وظیفهی خودمان را ادا کنیم ـ البته اگر به جز غرغر کردن وظیفهای برای خودمان قایلایم!
حاج آقاها رفتند، دکترها آمدند
تعمیرکار آمده بود بود لولهای را که ترکیده درست کند. رو کرد به مرد همسایهی طبقهی اول و گفت: «تموم شد حاج آقا» و هنوز دهنش را نبسته بود که جیغ بنفش مرد همسایهی طبقهی اول به هوا رفت: حاجی باباته! حاجی جد و آبادته! من یه فرهنگی بازنشستهم! من…
کارگر بدبخت هاج و واج مانده بود که چه حرف بدی زده؟ یارو را مجانی یک حج تمتع برده و آورده؛ بد کرده؟
واقعا همسایهی طبقهی اول چه مرگش شده بود؟
اصلا «ملا» یعنی «باسواد». روزگاری ـ که خیلی هم دور نیست ـ باسوادهای هر شهر و محلی، آخوندهای آن بودند. در سالهای انقلاب هم گرچه پنجاه شصت سالی از جا ماندن حوزه از دنیای روز میگذشت اما هنوز به هوای روزگار گذشته و نیز به یمن حضور روحانیونی چون طالقانی و بهشتی و … اعتبار روحانی و روحانیت در حافظهی جمعی همچنان برجا بود. در میان همین شصت هفتاد سالههای دور و برمان اگر بگردیم تقریبا همهی آدم حسابیهایشان (درس خواندهها و روشنفکرها) یا پدر یا پدر بزرگشان آخوند بوده ـ به جز تک و توکی که فرنگ رفته بودند.
اما در سالهای بعد از انقلاب رشد روزافزون پیشرفت دانش و وسایل ارتباط جمعی از یک سو و اشغال صحنهی سیاست و سیاست گذاری به وسیلهی روحانیت از سوی دیگر، ذهنیت عمومی را به کلی عوض کرد. چند سالی هست که دیگر «ملا» یعنی «بیسواد»؛ یعنی «مرتجع»، یعنی «قدرت طلب»، یعنی «مال مردمخور»؛ یعنی «مارمولک»!
و اتاق فکری که احمدینژاد را ساخت و تحویلمان داد ــ بر خلاف رفقای اصلاحطلبمان ــ حواسشان به جامعه و تغییراتاش خوب جمع است. این واقعیت را گذاشتند کنار تب مدرکگرایی جامعهی سطحینگر و ظاهربینی که یا رومی روماند یا زنگی زنگ! و تاکتیک جدیدی برای اوس کردن «باهوشترین ملت دنیا» رقم خورد: آقای دکتر!
دکتر احمدینژاد، دکتر حداد عادل، دکتر لنکرانی، دکتر داودی، دکتر صفار هرندی، دکتر الهام… و این آخری: دکتر کردان!
و دکتر یعنی «با سواد». حتی اگر حرف روزمرهاش را بلد نباشد بزند. چار تا کلمهی قلمبه سلمبهی ترجیحا انگلیسی هم که بپراند دیگر ردخور ندارد. بخصوص اگر معنیاش را نفهمیم دیگر طرف کارش خیلی درست است.
و حاج آقا یعنی «بی سواد». استثنا هم ندارد. هاشمی و حسنی و خاتمی و خزعلی سر تا ته یک کرباساند!
و همانا تا ابله در جهان است مفلس درنمیماند…
ما بلد نیستیم اعتراض کنیم؛ ما فقط بلدیم غرغر کنیم
دکتر سجادی که از آمریکا آمده [میخواست از امام بپرسم] که پیوند چشم جایز است یا نه. امام منع نکردند اما مایل هم نبودند تجویز آن به ایشان منتسب شود.
هاشمی رفسنجانی / عبور از بحران / ص312
******
هر وقت عکس یا فیلمهای قبل از انقلاب را میبینم حیرت میکنم که آن جماعت را چطور توانسته اند توی چادر چاقچول کنند و به این روز سیاه بنشانند! آیا این عکسها و فیلمها مربوط به یک اقلیت کمشمار بوده که بعدا مقهور اکثریت میشوند؟
در جامعهی ما آیا طرفداران حجاب اجباری، عزاداریها ریز و درشت مذهبی، مردانه زنانه کردن همه جا از گهواره تا گور، حرمت موسیقی و رقص و شادی و زیبایی، بمباران مذهبی از کتب درسی تا تلویزیون و نشریات و… در اکثریتاند یا اقلیت؟
اگر در اکثریتاند که برای چی طلبکاریم و شاکی حکومت؟ برای چی میخواهیم این چیزها نباشد؟ ما اقلیتایم و باید به احترام اکثریت مدارا کنیم.
اما اگر در اقلیت هستند، تا به حال از خودمان پرسیدهایم که چگونه این اقلیت، تمایلات خودش را به اکثریتی که ما باشیم تحمیل کرده و میکند؟!
مصاحبهی یک تهیهکنندهی تلویزیون را می خواندم که گفته بود توی دکور برنامهای از عکس یک دختربچه استفاده کرده بودند و «مردم» این قدر زنگ زده و اعتراض کرده بودند که بالاخره مدیران شبکه که اول در برابر این اعتراضات مقاومت میکردهاند تسلیم شدهاند و از اینها خواستهاند که آن عکس را بردارند.
اما پس از آن آیا کسی زنگ زده که به برداشتن آن عکس و تسلیم شدن تلویزیون در برابر تندروها اعتراض کند؟…
آنها به محض این که دو تا تار موی فلان خانم بیرون بیفتد انقدر داد و هوار میکنند و آن چنان زمین و زمان را به هم میریزند تا طرف از به دنیا آمدناش پشیمان شود. ما چی؟ آیا تا به حال شده به تلویزیون یک زنگ ناقابل بزنیم و به سانسورهای اعصاب خردکناش از مسابقات فوتبال گرفته تا فیلم و تاکشوها، به مصاحبههای فرمایشی، اخبار دروغ و جانبدارانه، بمباران مذهبی، پخش تصویر و صدای گوشخراش مداحان بد هیبت، ترویج خرافه یا هر چیز دیگری که نادرست میدانیم اعتراض کنیم؟ اصلا بلدیم اعتراض کنیم یا فقط بلدیم زیر لب غرغر کنیم؟ برای یک تلفن که دارمان نمیزنند؛ میزنند؟
ما حتی از حقوق مسلممان نمی توانیم دفاع کنیم. به جای این که یقهی طرف را بچسبیم و حقمان را بخواهیم برای عکساش شاخ و خال هندی میکشیم و بعد که حسابی دلمان خنک شد میرویم حقمان را از یکی دیگر که مطمئنایم زورش به ما نمیرسد میگیریم.
ما اکثریتایم؛ اما یک اکثریت خاموش، یک اکثریت مرده…
رسانهی جدید!
به چی افتخار میکنیم؟ – 1
خیلی وقت بود میخواستم در این باره افاضه فشانی کنم؛ حالا چند نوشتهي منطقی و متین وبلاگ چای داغ، بهانهی خوبی شد برای شروع. امیدوارم بقیهی دوستان هم در این باره بنویسند. فکر میکنم بخصوص در حال حاضر مسالهی مهمی است که باید تکلیفمان را با آن (البته هر کدام جداگانه برای خودمان!) روشن کنیم…
×××
افتخارات ملی یعنی چه؟ فرض کنید که همه بزرگان دنیا ایرانی اصیل بوده اند و اولین منشور حقوق بشر را هم کوروش کبیر نوشته است! به قول خارجی ها سو وات؟ ما به چه چیزی افتخار می کنیم؟ به این که مثلا هزار سال پیش یک نفر در بلخ می زیسته و من هم به طور کاملا “تصادفی” در جایی از زمین فرود آمده ام که اسم امروزی اش همان است که اسم سرزمین او در آن زمان بود. واقعا مسخره تر از این پیدا می شود که کسی به این چیزها افتخار کند؟ ماجرا شبیه این است که من در وین در ساختمانی خانه پیدا کنم که صد سال پیش مثلا فروید یا هایک یا شومپتر یا ویتنگشتاین در یکی از واحدهای آن زندگی می کردند. آیا واقعا چیزی برای افتخار کردن وجود دارد؟ +
از دید من وطن من هیچ برتری خاصی بر جای دیگری ندارد و لذا به لحاظ اخلاقی هیچ الزامی برای تلاش در جهت بهبود وضعیت وطن یا تلاش برای بسط فرهنگ ملی و موارد آن نمی بینم. با این همه در یک تصمیم گیری “عمل گرایانه” و مبتنی بر تحلیل هزینه فایده تلاش ها به این نتیجه می رسم که “یکی” از به ترین گزینه ها برای کارکردن وطنم است چون بهره وری من برای کارکردن در آن جا بالاتر است و خاطرات و نوستالژی ها و فرهنگ مشترک هم زندگی من را در آن جا لذت بخش تر می کند. این تصمیم صرفا در یک محاسبه “عقلانی” و نه “اخلاقی” برای انتخاب تمرکز تلاش ها گرفته می شود. به همین شیوه من نوعی ممکن است مثلا چنان از شعر مولانا یا موسیقی خراسانی لذت ببرم که تصمیم به توسعه آن بگیرم. این یک “گزینش” توسط خود من است و طبعا هیچ کسی نمی گوید که افراد باید در سبد انتخاب های فردی شان از حق انتخاب فرهنگ محلی محروم شوند. بلاخره به تصادف هم شده (که فقط تصادف نیست و ما همه بایاس ذهنی داریم) بخشی از سبد سلایق فرهنگی فرد با محیط زندگی اولیه اش اشتراک خواهد داشت. +

