دارم مرور می‌کنم

پراکنده از این جا و آن جا

Archive for جولای 2008

مثل یک زخم عمیق

با 5 دیدگاه

 

خدا رحمت‌اش کند، هنرمند خوبی بود، روح‌اش شاد، او زنده است و از این چرت پرت‌ها لابد…ولی من دارم برای خودم می‌نویسم. می‌خواهم این تصویرها و صداهایی که یک هفته است توی مغزم وول می‌خورد بریزم بیرون بلکه دست از سرم یردارند.

اول عکس‌اش را دیدم. چه خبر شده؟ بعد نوشته را. لابد شوخی است یا یک تیتر زرد. مثلا یک نقش تازه. آخر از همه منبع خبر. دومین بار بود که «ایسنا» مثل پتک می‌خورد توی سرم.

قیافه‌ی هاج و واج گرفتم که مامان ازم بپرسد. پرسید. گفتم.

جدی؟ آره. ای وای! حیف.

 

رفتند بیرون. خب. برگشتم سر کارم. خواهرم توی اتاقش بود. دلم نمی‌خواست خبرش کنم.

ولی ته دلم می‌خواست.

چرا؟!

 

هدفون را گذاشتم توی گوشم و مشغول کارم شدم. راک. با صدای بلند.

 

***

عصر شده بود. رفتم دیدم پای تلویزیون نشسته.

ـ کیمیا رو نشون می‌ده؟

ـ نه تیکه‌هاشه.

ـ می‌دونی چرا؟

ـ نه… چرا؟

ـ داره کامل نشون می‌ده که!

ـ چرا؟

ـ چی چرا؟

ـ چرا نشون می‌ده؟

ـ هیچی. گفتی تیکه‌هاشو نشون می‌ده گفتم چه برنامه‌ای‌یه.

ـ چرا؟ کسی مرده؟

ـ نه.

ـ آره؟

ـ …

ـ آره؟

ـ آره.

 

***

توی تخت‌اش رو به دیوار خوابیده بود. زدم به شانه‌اش. بغض‌اش ترکید. من هم.

چرا؟!

 

تا چند شب پیش دو تایی می‌نشستیم پای تکرار «روزی روزگاری». چه قدر خوش قیافه و سرحال. الان نفس‌اش بالا نمی‌آمد که یک کلمه حرف بزند. بد و بیراه می‌گفتیم که چه کرده با خودش. انگار از بدن او بیش‌تر از خودش حق داشته‌ایم!

هم‌کلاسی‌های سال‌های دبیرستان sms می‌فرستادند. آن روزها ـ روزهای تین ایجری ـ هیچ فیلم، مصاحبه یا خبری نبود که از دستم در برود. معروف بودم توی مدرسه. اسم‌اش را هر جا بود پیدا می‌کردم. روی جلد، توی تیتر، وسط خبر، گوشه‌ی پایین صفحه‌ی آخر، یا لابه‌لای حرف‌های دیگران. آمار دوستداران و دوست‌نداران‌‌اش را داشتم. متلک رقبا همیشه به راه بود شکر خدا. حالا البته فرق می‌کند. مرده‌ها خطری ندارند.

بذل توجه به ستاره‌های مرده کلاس خاصی دارد. اما بعضی‌ها در پیام یابود و تسلیت‌شان هم از تاکید بر این که «هیچ وقت او را نمی‌پسندیده‌اند» غفلت نمی‌کنند ـ مبادا خدای نکرده قاطی عوام بشوند. همیشه باید «متفاوت» بود.

دوست داشتن ستاره‌ای که این همه طرفدار عوام دارد خزبازی است دیگر. پس «شکیبایی نتوانسته بوده هیچ وقت از قالب هامون دربیاید.» رضـای کیمیا و مراد روزی روزگاری و اسـد پری و ملای تفنگ سـرپر و کسـرای سـرزمین خورشـید هم هامون بودند پـس. بعد از هامون، همان طوری شانه‌هایش پهن و موهایش لخت و چشم‌هایش درشت و صدایش زنگ‌دار مانده بود!

چیزی به نام سلیقه‌ی شخصی، وجود خارجی ندارد. نظرات ما، همیشه واقعیت بلامنازع است.

مژده می‌دهند او «آل پاچینوی سینمای ایران» بوده. تازه «ویم وندرس هم درباره‌‌ی بازی‌اش نظرات مثبت داشته». چنین افتخار بزرگی ارزش مردن را داشت. خوش به حالش! خوش به حال‌مان! خوش به حال آقای شریفی نیا!

می‌گویند «او زنده است». بابا جان! مرد، تمام شد، دیگر نیست. خاطره‌‌ی آدم‌ها، خاطرات لعنتی، حرف نمی‌زنند؛ گریه نمی‌کنند؛ از پله‌های سن خانه‌ی سینما یا تالار وحدت بالا نمی‌روند… از حرف‌های ما خوشحال یا ناراحت نمی‌شوند ـ دیگر.

بعضی حرف‌ها خیلی عصبانی‌ام می‌کند. چرا؟! از روزهای تین ایجری که حالا هفت هشت ده سال گذشته. بزرگ شده‌ام. خیلی فیلم‌ها و خبرها و مصاحبه‌ها از دستم در رفته در این سال‌‌ها. مدت‌ها بود که فقط برایم یک بازیگر بود که کارش را می‌پسندیدم. حالا این بازیگری که می‌پسندیدم مرده. مردم هم حرف‌های همیشگی را می‌زنند. همین. همین باید باشد. ولی نیست چرا؟!

دو شب پیش‌ترش باز سارا را دیده بودم. گشتاسب سارا و نادر عاشقانه را یک جنس دیگر دوست دارم. حضور، آن جا انقدر دقیق و ظریف است که با چشم غیر مسلح نمی‌شود دید! باید «تابلو» باشی تا ببینندت. بالاخره از یک جای نقش باید بزنی بیرون. یک چیزی که یاد آدم بیاورد نقش بازی می‌کنی. اگر خود خودش باشی، آدم یادش می‌رود. در جان آدم می‌نشینی ولی بدون این که آدم بفهمد.

 

شاید همین است که امروز این قدر حیرت کرده‌ایم. خبر نداشتیم تا کجا در جان‌مان نشسته‌… لاکردار، بی‌خبر تکه‌ای از وجود خودمان را کنده و با خودش برده که این قدر می‌سوزد. مثل یک زخم عمیق.

زخم، عمیق که باشد هیچ وقت خوب خوب نمی‌شود. جاش می‌ماند تا آخر عمرت.

ولی از سوز می‌افتد. این دفعه طولانی شده ولی بالاخره تمام می‌شود. مردم بچه‌شان مرده و دارند زندگی‌شان را می‌کنند!

این هم تمام می‌شود…

 

نوشته شده توسط moroor

جولای 25, 2008 at 8:17 ب.ظ

باز هم دعوای تحریم و شرکت؟ نه دیگر وقتی برای تلف کردن نمانده!

بدون دیدگاه

نزدیک هر انتخاباتی که می‌شویم همین آش است و همین کاسه! هر کدام از دو طرف هم خودش را آگاه و عاقل و دوراندیش می‌داند و دیگری را فریب‌خورده و بازیچه و سطحی‌نگر. کوتاه هم نمی‌آییم و نتیجه هم هر چه باشد مؤید پندار درست ماست و هر بدبختی‌ای که می‌کشیم تقصیر گروه مقابل! کل حرف‌هایی که رد و بدل می‌شود هم چون نیک بنگری، 5 – 6 جمله بیش‌تر نیست! و سال‌هاست به نحوی خستگی ناپذیر هر روز و روزی چند وعده همین‌ها را با نگاه عاقل اندر سفیه تحویل هم می‌دهیم؛ و همین طور که ما داریم این جا سر دو راهی، توی سر و کله‌ی هم می‌زنیم،‌ آن طرفی‌ها بارشان را بسته و راه افتاده و چه بسا رسیده‌اند!

دست از سر هم برداریم! این جا هیچ کس قرار نیست کوتاه بیاید. هر کدام راه خودمان را برویم ــ ولی برویم! راه بیفتیم، حرکت کنیم! رای دادن یا رای ندادن، فقط قدم اول است. قدم اول، از راهی دراز و سخت. به قدم های بعدی فکر کنیم و برنامه بریزیم. بعد از رای دادن چه؟ بعد از تحریم چه؟…

اگر بجنبیم بالاخره از یکی از این دو راه می توانیم به مقصد برسیم. خدا را چه دیدی؟ شاید اصلا آن وسط‌ها یکی شدیم!

******

جمعیت رای دهنده‌ را روی هم رفته به 4 دسته‌ی کلی می‌شود تقسیم کرد:

1- تحریمی‌ها (طرفداران انقلاب)
افراد این دسته که اغلب خارج از ایران اقامت دارند، اصولا با تمام سیاستمداران فعلی شدیدا مخالف‌اند و همراهی با هر کدام از آن‌ها از احمدی‌نژاد گرفته تا خاتمی را خیانت می‌دانند. بعضی حتی از قدرت گرفتن فردی مثل احمدی‌نژاد استقبال می‌کنند به این امید که سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی سرعت بگیرد. آن‌ها معتقدند تحمل فشارهایی مثل بحران شدید اقتصادی یا حتی درگیری مسلحانه و حمله‌ی نظامی، در برابر سرنگونی رژیم اهمیت چندانی ندارد و هزینه‌ای است که ناگزیر باید متحمل شد. از نظر طیف سنی، این افراد عموما سنین جوانی را پشت سر گذاشته‌اند و از نظر تحصیلی و فرهنگی و اقتصادی، بسیار متنوع‌اند.

2-مشارکت جویان (طرفداران اصلاحات)
این افراد که مضرات انقلاب را بسیار بیش‌تر از منافع آن می‌دانند، معتقدند حتی کوچک‌ترین روزنه‌ها را نباید نادیده گرفت و از هر وسیله‌ی ممکن از جمله انتخابات باید در جهت بهبود تدریجی اوضاع بهره برد چرا که اصولا بهبود سریع و یک‌باره (انقلابی) غیرممکن است و انقلاب‌های بعدی هم بر فرض موفقیت، نتیجه‌ای بهتر از انقلاب اسلامی 57 نخواهند داشت. بر خلاف گروه اول، هر چه به طیف‌های سنی بالاتر نزدیک می‌شویم طرفداران اصلاحات کم‌تعدادتر می‌شوند. از نظر فرهنگی و تحصیلی، افراد این گروه عموما به طبقه‌ی بالا و از نظر اقتصادی بیش‌تر به طبقه‌ی متوسط تعلق دارند.

3- ماموران (امت حزب الله)
این افراد که مامور تحقق اراده‌ی الهی بر روی زمین هستند، گوش به فرمان ولایت، امام جمعه، مداح هیئت و رییس بسیج منطقه دارند. این افراد نه تنها بنا بر تکلیف شرعی همیشه پای صندق‌های رای حاضر می‌شوند بلکه دقیقا به کاندیدای مورد عنایت رهبری رای می‌دهند. طیف سنی این گروه از نوجوان تا پیر متغیر است. از نظر تحصیلی و فرهنگی، ‌افراد این گروه عموما به طبقات پایین جامعه تعلق دارند و از نظر اقتصادی نسبتا متنوع‌اند.

4- بی‌نظران (امت آواره)
این گروه که بیش از نیمی از جمعیت جامعه را می‌سازند و تعیین‌کننده‌ترین نقش کمیتی را در هر انتخاباتی ایفا می کنند اصولا عقیده‌ی مشخصی ندارند اما معمولا در انتخابات شرکت می‌کنند؛ هر چند در فاصله‌ی میان خانه تا حوزه‌ی رای‌گیری رای‌شان ممکن است چندین بار تغییر کند. بسیاری از افراد این گروه در دور اول انتخابات سال 84 به هاشمی و در دور دوم به احمدی‌نژاد رای داده‌اند! منبع خبری و تحلیلی این افراد، تلویزیون جمهوری اسلامی، شبکه‌های لوس آنجلسی و محاورات درون تاکسی و اتوبوس است. این گروه از نظر سنی و اقتصادی طیفی بسیار متنوع دارند و از نظر فرهنگی عموما متعلق به طبقه‌ی متوسط یا پایین هستند.

از آن جا که تغییر عقیده‌ی سه گروه اول در مورد شرکت یا عدم شرکت در انتخابات، غیر ممکن است هر گونه تلاشی برای یارگیری از آن‌ها از طرف گروه‌های‌ دیگر یعنی وقت تلف کردن! در حالی که احمدی‌نژاد و حامیانش این نکته‌ی ظریف را به خوبی دریافته‌اند و برنامه‌ریزی وسیع و حساب شده‌ای برای جلب گروه چهارم (و البته بسیج گروه سوم) انجام داده‌اند و مرحله به مرحله آن را به اجرا می‌گذارند ما همچنان داریم وقت مان را با جدل‌های بی‌فایده با همدیگر تلف می‌کنیم.
بس است دیگر! یقه‌ی هم را ول کنیم. بجنبیم. سیل رسیده تا بیخ گلویمان…
[ نظرات اعضای بالاترین ]

نوشته شده توسط moroor

جولای 17, 2008 at 6:07 ب.ظ

ما بلد نیستیم اعتراض کنیم؛‌ ما فقط بلدیم غرغر کنیم

با 6 دیدگاه

دکتر سجادی که از آمریکا آمده [می‌خواست از امام بپرسم] که پیوند چشم جایز است یا نه. امام منع نکردند اما مایل هم نبودند تجویز آن  به ایشان منتسب شود.

هاشمی رفسنجانی / عبور از بحران / ص312

******

هر وقت عکس یا فیلم‌های قبل از انقلاب را می‌بینم حیرت می‌کنم که آن جماعت را چطور توانسته اند توی چادر چاقچول کنند و به این روز سیاه بنشانند! آیا این عکس‌ها و فیلم‌ها مربوط به یک اقلیت کم‌شمار بوده که بعدا مقهور اکثریت می‌شوند؟

در جامعه‌ی ما آیا طرفداران حجاب اجباری، عزاداری‌ها ریز و درشت مذهبی، مردانه زنانه کردن همه جا از گهواره تا گور، حرمت موسیقی و رقص و شادی و زیبایی، بمباران مذهبی از کتب درسی تا تلویزیون و نشریات و… در اکثریت‌اند یا اقلیت؟

اگر در اکثریت‌اند که برای چی طلبکاریم و شاکی حکومت؟ برای چی می‌خواهیم این‌ چیزها نباشد؟ ما اقلیت‌ایم و باید به احترام اکثریت مدارا کنیم.

اما اگر در اقلیت هستند، تا به حال از خودمان پرسیده‌ایم که چگونه این اقلیت، تمایلات خودش را به اکثریتی که ما باشیم تحمیل کرده و می‌کند؟!

مصاحبه‌ی یک تهیه‌کننده‌ی تلویزیون را می خواندم که گفته بود توی دکور برنامه‌ای از عکس یک دختربچه استفاده کرده بودند و «مردم» این قدر زنگ زده و اعتراض کرده بودند که بالاخره مدیران شبکه که اول در برابر این اعتراضات مقاومت می‌کرده‌اند تسلیم شده‌اند و از این‌ها خواسته‌اند که آن عکس را بردارند.

اما پس از آن آیا کسی زنگ زده که به برداشتن آن عکس و تسلیم شدن تلویزیون در برابر تندروها اعتراض کند؟…

آن‌ها به محض این که دو تا تار موی فلان خانم بیرون بیفتد انقدر داد و هوار می‌کنند و آن چنان زمین و زمان را به هم می‌ریزند تا طرف از به دنیا آمدن‌اش پشیمان شود. ما چی؟ آیا تا به حال شده به تلویزیون یک زنگ ناقابل بزنیم و به سانسورهای اعصاب خردکن‌اش از مسابقات فوتبال گرفته تا فیلم و تاک‌شوها، به مصاحبه‌های فرمایشی، اخبار دروغ و جانبدارانه، بمباران مذهبی، پخش تصویر و صدای گوش‌خراش مداحان بد هیبت، ترویج خرافه یا هر چیز دیگری که نادرست می‌دانیم اعتراض کنیم؟ اصلا بلدیم اعتراض کنیم یا فقط بلدیم زیر لب غرغر کنیم؟ برای یک تلفن که دارمان نمی‌زنند؛ می‌زنند؟

ما حتی از حقوق مسلم‌مان نمی توانیم دفاع کنیم. به جای این که یقه‌ی طرف را بچسبیم و حق‌مان را بخواهیم برای عکس‌اش شاخ و خال هندی می‌کشیم و بعد که حسابی دل‌مان خنک شد می‌رویم حق‌مان را از یکی دیگر که مطمئن‌ایم زورش به ما نمی‌رسد می‌گیریم.

ما اکثریت‌ایم؛ اما یک اکثریت خاموش، یک اکثریت مرده…

[ لینک این مطلب در بالاترین ]

نوشته شده توسط moroor

جولای 6, 2008 at 7:51 ب.ظ