ما هنوز به دنبال ماجراجو و قهرمان هستيم؛ و نه سياستمدار!
عباس عبدی: “دانشمند و سياستمدار نقشهاي متفاوتي را عهدهدارند. حتي اگر يك شخص بخواهد توامان اين دو نقش را عهدهدار شود، بايد به تبعات هر دو نقش ملتزم باشد. شما ميتوانيد پدر فرزندتان باشيد اما اگر در مدرسه معلم فرزندتان بوديد، نقش پدري را بايد در كسوت معلمي كنار بگذاريد… دانشمند و سياستمدار هم بدين ترتيب دو نقش متفاوت هستند. نقش دانشمند، كشف حقيقت است. بنابراين فعاليت يك دانشمند، معمولا بصورت انفرادي است و نیازي به همراهي او با نگاه مردم و درك ضروريات معمول اجتماعي وجود ندارد و تنها چيزي كه او را مقيد ميكند، حقيقت و التزام به حقيقت است. اما وظيفه سياستمدار، كشف حقيقت نيست. او ميتواند حقيقتي را كه ديگران مطرح كردهاند يا حتي خود (البته در مقام دانشمند) كشف كرده است بپذيرد اما در مقام سیاستمدار وظيفهاش اين است كه راهي براي تحقق و اجراي آن حقيقت بيابد. بنابراين يك سياستمدار در روش متفاوت از يك دانشمند بايد عمل كند. سياست برخلاف عمل دانشمندي، يك عمل جمعي و معطوف به واكنش و كنش اجتماعي و مردم است…دانشمند مطلقا اهل سازش نيست، چرا كه اصلا بر سر حقيقت نميتوان سازش كرد. اما اگر قرار باشد كه يك سياستمدار حقیقتی را عملياتي كند، در مقام سياست عملي، سازش و مصالحه امري اجتناب ناپذیر است.” +
فکر میکنم در این برههی حساس که عصبانی هستیم و احساسات مان تند شده باید بیش از پیش به این نکته توجه کنیم. در غیر این صورت کار رهبران جنبش و سیاستمداران حامی خود را بسیار سخت میکنیم که نتیجهاش چیزی جز تفرقه و نهایتا انحراف یا شکست جنبش نیست.
درباره تحریم SMS و تحریمهای دیگر
در جریان مبارزهی منفی، هر اقدامی که میکنیم باید هدف اصلی را مد نظر داشته باشیم تا آن اقدام به ضد خودش تبدیل نشود.
هدف ما از تحریم پیامک چیست؟ جلوگیری از افزایش درآمد به منظور کاستن از قدرت دولت.
بنابراین تحریم پیامک باید به گونه ای باشد که اولا کمترین درآمد را نصیب دولت کند و ثانیا به قدرت دولت ضربه بزند نه به قدرت خودمان.
حالا بیایید این واقعیتها در نظر بگیریم که اولا پیامک میتواند یک ابزار اطلاع رسانی بسیار قوی و کارآمد در این جنبش باشد (و اصولا این قطعی سههفته ای هم به همین خاطر بود!) ثانیا، سودی که از یک پیامک نصیب مخابرات میشود میتواند بسیار کم تر از یک تماس تلفنی باشد.
با توجه به این جوانب بهتر است به جای یک تحریم کلی و کور، یک تحریم هوشمند داشته باشیم. یعنی در تمام موارد راهی را انتخاب کنیم که کمترین سود و بیشترین ضرر را متوجه طرف مقابل کنیم. به عنوان مثال در مورد مخابرات باید اولا با مراجعه به دفاتر مخابراتی و ارائه مدارک موبوطه بخواهیم که پیامکهای تبلیغاتی برایمان نفرستند، از ارسال پیامکهای غیر ضرروی بپرهیزیم و حتیالامکان به جای موبایل از تلفن ثابت استفاده کنیم اما در عین حال از هر ابزار و رسانه ای برای بهینه کردن اطلاعرسانیهای مربوط به جنبش بهره ببریم.
این “هوشمند بودن” در تمامی اقدامات مربوط به جنبش میتواند کارساز باشد.
کسی برای شما کارت دعوت نفرستاده است
دوستان برانداز عزیز که پیش از انتخابات تشویق به تحریم میکردند و به انحای مختلف از جمله معرفی کردن میرحسین به عنوان نامزد اصلی مورد حمایت رهبری! سعی در به انفعال کشاندن دیگران داشتند، حالا که این موج سبز جهان را دربرگرفته انگار بوی حلوا شنیده و خود را به میان جنبش پرتاب کردهاند و تازه ادعای صاحب مجلس شدن هم میکنند!
نه دوستان! سبزها هیچ وقت سودای براندازی نداشته و ندارند، رهبر جنبش همچنان میرحسین است و خواستشان ـ تا اطلاع ثانوی ـ ابطال انتخابات و برگزاری مجدد آن است. روش اعتراض هم مسالمجویانه و به دور از هر گونه خشونتی است. آنها، از تجربهی سالیان گذشته و انقلاب براندازانهی 57 درس گرفتهاند و نمیخواهند یک اشتباه بزرگ و پرهزینه را یک بار دیگر تکرار کنند.
اگر شرایط سبزها را قبول دارید، بسمالله! اگر ندارید لطفا بروید بساطتان را جای دیگری پهن کنید و برای آنها دردسر اضافه درست نکنید.
اگر تقلب بشه
دیروز در تجمع بزرگ حامیان سبزپوش میرحسین از میدان تجریش تاااااااااا میدان راه آهن، شعارهای جالبی شنید میشد از جمله:
مرگ بر دیکتاتو / چه شاه باشه چه دکتر
سیب زمینی ارزونیتون / ما رای نمی دیم بهتون
احمدی بای بای…
نصر من الله و فتح قریب / مرگ بر این دولت مردمفریب
دکتر! برو دکتر!
احمدی هستهای / بگیر بخواب خستهای
عمو آمار باف! بله؟ دروغاتو خوب بافتی؟ بله! به ملت انداختی؟ بله! محمود اومده! چیچی آورده؟ سیبزمینی!
بگم؟ بگو! بگم؟ بگو! دو دو تا؟ ده تا!
یا حسین / میر حسین
اما مهمترین شعار که امیوارم مسولان به آن توجه کنند این بود:
اگر تقلب بشه / ایران قیامت میشه
.
لولویی به نام رفسنجانی
به نظر میرسد حتی شکست انتخاباتی در برابر احمدینژاد در سال 84 هم نتوانسته است به افسانههایی که حول هاشمی به عنوان قدرت اول نظام و گردانندهی اصلی در پشت پرده و مالک ثروت نجومی و اتوبانهای کانادا و تمام برجها و پاساژهای بزرگ و قاتل حاج احمد آقا و امام خمینی(!) و… وجود دارد پایان بدهد.
اما قصهی اکبر شاه از کجا شروع شد؟
در تحلیل موقعیت هاشمی و ذهنیت عامه نسبت به او، توجه به آن چه در این سالها میان او و رهبری گذشته اهمیت کلیدی دارد.
دیشب مهدی خلجی در گفت و گو با صدای امریکا درباره رهبری آیت الله خامنهای و مقایسهی او با امام خمینی حرفهای جالبی زد که برای طولانی نشدن این یادداشت از نقل همهی آن میگذرم و فقط بسنده میکنم به قسمتی که گفت هاشمی به قصد دور نگه داشتن حیطهی ولایت فقیه از فقه سنتی و مراجع مقیم قم آقای خامنهای را در این مسند نشاند و قصد داشت تا ولایت فقیه را کمکم به مقامی تشریفاتی تبدیل کند اما آقای خامنهای با تیزهوشی از مسیری که هاشمی طرحریزی کرده بود خارج شد و سرنوشت ولایت فقیه و جمهوری اسلامی را به کلی عوض کرد. (نقل به مضمون)
همان زمانی که هاشمی با خیال راحت از این که دوست نزدیکاش بر مسند ولایت فقیه نشسته، درگیر «سازندگی» و کلنگ زدن برای کارخانه و سد و نیروگاه بود، قصهی جدیدی داشت نوشته میشد. کمی بعد برادرش محمد هاشمی از ریاست سازمان صدا و سیما برکنار شد و آن گونه که لاریجانی (جانشین او) در خاطراتش میگوید حتی با درخواست محمد هاشمی برای یک فرصت چند ماهه جهت و جمع و جور کردن کارها هم موافقت نشد!
وقتی در اواخر دوران هشت سالهی ریاست جمهوری، هاشمی به خودش آمد دیگر کار از کار گذشته بود. با این حال او کوشید با به میدان آوردن و حمایت از سید محمد خاتمی، نهاد ریاست جمهوری را همچنان بیرون از دایرهی تسلط مستقیم “نهاد غیرپاسخگو” نگه دارد اما ضربهی کاری نهایی را در جریان انتخابات مجلس ششم درست از همان جایی که هرگز انتظارش را نداشت یعنی از جانب اصلاحطلبانی که با حمایت و تلاش او به قدرت رسیده بودند خورد. کتاب «عالیجناب سرخپوش» اکبر گنجی سخاوتمندانه با تیراژهای بالا به چاپ پنجاهم و شصتم رسید! نهایتا هاشمی از حضور در مجلس انصراف داد و دخترش فائزه که در انتخابات دور قبل رای اول تهران را آورده بود و از فعالترین مبلغان محمد خاتمی در انتخابات دوم خرداد بود، به مجلس راه نیافت و مبهوت و سرخورده برای مدتی طولانی از دنیای سیاست کناره گرفت.
در جریانات انتخابات نهم ریاست جمهوری، هاشمی بار دیگر کوشید نهاد ریاست جمهوری را از نفوذ حکومت نظامیان حفظ کند اما آنها با استفاده از همان عوامی که هاشمی نخبهگرا هرگز نظرشان را جدی نگرفته بود و به واسطهی غرور بیاندازهاش هرگز در صدد تصحیح ذهنیت آن ها و قانع کردنشان برنیامده بود شکستاش دادند. در فیلم تبلیغاتیای که کمال تبریزی برای هاشمی ساخته هاشمی خاطرهای میگوید که اعتقادش را دربارهی نظر عوام به وضوح نشان میدهد. او میگوید به نوهی خردسالش که به نردههای بالکن نزدیک شده بوده تشر زده و نوهاش از او دلگیر شده و با او قهر کرده است. (رویهی هاشمی درست برعکس احمدی نژاد است که فقط روی عوام حساب باز کرده و نخبگان و کارشناسان را به هیچ می گیرد!)
حالا ـ در آستانهی انتخابات دهم ریاست جمهوری ـ طراحان نظامی حامی احمدی نژاد که چهار سال پیش از قصهی اکبر شاه بهترین بهرهبرداری را کردهاند بر آناند که باز ـ به قول سازگارا ـ از همان امازاده معجز بگیرند. بنابراین با چسباندن میرحسین به هاشمی دوباره همان بساط را علم کردهاند.
اما ما به عنوان حامیان رقیب احمدینژاد چه باید بکنیم؟
شخصا فکر نمی کنم بشود سناریویی را که بیست سال روی آن کار شده و به مذاق مردم هم بسیار خوش آمده، ظرف یک هفته تصحیح کرد. بنابراین هر گونه تلاشی برای تصحیح ذهنیت عامه نسبت به هاشمی بسیار کم فایده خواهد بود. به جای آن بهتر است ترفندی را که گروه احمدینژاد پیش گرفته افشا کنیم و توضیح بدهیم که احمدی نژاد چون نقطهی ضعفی از میرحسین پیدا نکرده (بخصوص از نظر مالی) و می خواهد موفقیت چهار سال پیش را تکرار کند او را به هاشمی که بدنام شده میچسباند. و از طرف دیگر خلافکاریها و سوء استفادههای احمدینژاد و دوستان و همکارانش را یادآوری کنیم.
.
رهبری با میرحسین مخالفت ندارد؟ خب چه بهتر!
ظاهرا پروژهی جدیدی که برای کاستن از آرای میرحسین و شاید در مقیاس وسیعتر، کاستن از درصد مشارکت مردم کلید خورده ، نسبت دادن میرحسین به رهبری است. اما طرفداران آقای احمدینژاد زیاد خوشحالی نکنند! درست است که آنارشیسم و فحاشی و ایراد گرفتن از زمین و زمان و آشوبطلبی در میان جامعهی ایران محبوبیت دارد (تا حالا تماشاگر تلویزیون رنگارنگ بودهاید؟) اما تجربیات گرانی که از انتخابات 76 به این سو از سر گذراندهایم دستاورد گرانبهایی برایمان داشته و آن بازکشف گوهر میانهروی و عقلانیت از سوی طیف وسیعی از مردم است. و جالب این جاست که درست برخلاف ادعای رقبا که حامیان میرحسین را احساساتیهایی متوهم مینامند، رجوع به عقلانیت و میانهروی در میان این گروه بیشتر از تمام گروههای دیگر است!
طرفداران میرحسین، با درس گرفتن از تندرویهایی که بعد از سال 76 اصلاحات را زمینگیر کرد و نهایتا به فاجعهی سوم تیر انجامید، نیک دریافتهاند که یکشبه معجزه نمیشود؛ اصلاحات فرآیندی زمانبر است که باید به پایش عمر و عرق ریخت؛ دریافتهاند که تکتکشان در شکستها هم همچون پیروزیها سهم دارند؛ دریافتهاند که کاستیهای ریشهدار جامعهای عقبمانده و استبدادزده را به حساب یک شخص یا گروه نباید نوشت؛ دریافتهاند که مردم با شکم گرسنه و خاطر پریشان سراغ از دموکراسی نخواهند گرفت؛ دریافتهاند که مذهبی و غیرمذهبی باید در کنار هم با احترام زندگی کنند؛ دریافتهاند که ویران کردن آسان است اما ساختن، سخت…
حامیان میرحسین دریافتهاند که باید دست از خواب و خیال بردارند و واقعبین باشند؛ دریافتهاند که با جلب اعتماد رهبری و دیگرانی که عقاید و سلایقی متفاوت با ما دارند اما سرنشین همین کشتی هستند بهتر و سریعتر میتوان رهسپار مقصد شد؛ دریافتهاند که باید زمان و توانشان را صرف گذر از موانع این راه صعب و طولانی کنند نه تراشیدن موانع اضافی…
در یک کلام: حامیان موسوی در پی بهتر کردن شرایط زندگیشان هستند، و نه دشمنی با رژیم و رهبری!
.
اصلا رای نمیدهم تا جانتان دربیاید!
حکومت برای حفظ مشروعیت اش به رای من خیلی احتیاج دارد پس من نباید رای بدهم تا حکومت از مشروعیت ساقط شود. درست است که با تحریم های قبلی حکومیت از مشروعیت ساقط نشده ولی این بار حتما میشود. وقتی آمار مشارکت پایین باشد آن وقت حکومت اعتراف می کند که آمار مشارکت پایین بوده و این آمار پایین به خاطر نارضایتی مردم از نبودن دموکراسی واقعی بوده و آن وقت تنبیه میشود و خودش را درست می کند و دوباره و این دفعه با شرایط دموکراتیک انتخابات برگزار میشود و شورای نگهبان از بین می رود و کاندیدای مطلوب من به انتخابات راه پیدا می کند و دیگر ما مجبور نیستیم میان بد و بدتر کسی را انتخاب کنیم بلکه خوب را انتخاب می کنیم.
خوب یعنی کاندیدایی که از هیچ کسی نترسد و علنا با ولایت فقیه مخالفت کند و آن وقت ولایت فقیه میترسد و استعفا میدهد و همه چیز مملکت درست میشود.
ولی متاسفانه مردم بیشعور ما از هنرمندان گرفته تا استادان دانشگاه، این چیزها را نمیفهمند و میخواهند باز هم بروند رای بدهند و مشروعیت رژیم را تایید کنند. من فقط می توانم به حال این مردم نادان تاسف بخورم و هرگز با آنها همصدا نخواهم شد و وقت خودم را که بسیار باارزش است صرف خواندن یا شنیدن حرفهای تکراری کاندیداها و اخبار دیگر نخواهم کرد چرا که من اصولا از جنس این مردم نادان نیستم و این رژیم را قبول ندارم.
برای من اقتصاد یا گشت ارشاد یا مشکلات هنرمندان و مسایل پیش پا افتاده ای از این دست اهمیتی ندارد بلکه من به مسالهی اساسیتری که همانا سرنگونی نظام است می اندیشم. و این هدف والا ارزش این را دارد که ما چند سال دیگر تورم و بیکاری و سانسور شدید و چیزهای جزئی دیگر را تحمل کنیم. به امید فردایی روشن برای ایران عزیز.
.
احمدینژاد را ول کردهاند و یقهی میرحسین را چسبیدهاند
حملات طرفداران کروبی به میرحسین و طرفداران او چه در رسانههای چاپی، چه در اینترنت وگروههای مجازی و بخصوص در بالاترین شگفتانگیز است. واقعا دو هفته دندان سر جگر احساسات گذاشتن و منطقی رفتار کردن این قدر سخت است؟!
گرچه متاسفانه هر از گاهی همین رفتار ـ بیشتر در واکنش به رفتار طرفداران کروبی ـ از طرفداران میرحسین هم سر میزند اما اگر در مقام مقایسه برآییم تعداد و شدت این گونه اقدامات غیرعقلانی و بیش از حد نزدیکبینانه، از طرف حامیان کروبی بسیار بیشتر است. وقتی به دلیل احتمالی آن فکر می کنم به این نتیجه می رسم که تندتر، ناشکیباتر و احساساتیتر بودن اکثریت حامیان کروبی در مقایسه با حامیان موسوی که عمدتا ـ و نه صد در صد ـ میانه روتر هستند نباید در این داستان بیتاثیر باشد. به هر حال میدانیم که در این دوره، کروبی قشر رادیکالتر اصلاحطلبان را نشانه گرفته و خوشبختانه تا حد خیلی زیادی هم در جلب آنها موفق بوده.
در این میان اما کوتاهی خود کروبی و سایر سران ستاد او را در به خویشتنداری واداشتن طرفدارانشان نمیتوان نادیده گرفت. شاید مرور نامهی سرگشاده ی کروبی به هاشمی در بحبوحهی انتخابات سال 84 در این زمینه روشنگر باشد.
دوستان! زمستان بالاخره تمام میشود!
.
میرحسین اشتباه معین و هاشمی را تکرار نکرد
خوشبختانه انگار کمکم داریم یاد میگیریم از اشتباهات گذشته درس بگیریم! میرحسین موسوی در نطق تلویزیونیاش اشتباه معین و هاشمی را تکرار نکرد. او مثل معین و خاتمی، ادیبانه و آرمانی، و مثل هاشمی، فنی و در لفافه حرف نزد. او از برج عاج پایین آمد و حرف مردم کوچه و بازار را به زبان خودشان و همان جور رک و راست گفت.
کاش همه مردم ایران سواد ادبی بالایی داشتند و دغدغهی آزادی بیان و حقوق بشر یقهشان را گرفته بود و از مناسبات تخصصی اقتصادی و فنی سر درمیآوردند و یک اشاره آنها را بس بود. ولی این جوری نیست. واقع بین باشیم! دموکراسی و انتخابات یعنی رای اکثریت، و اکثریت جامعهی ما از آن چه ما آرزویش را داریم هنوز خیلی دورند… نگذاریم یک بار دیگر رقیب ما را در خواب و خیالمان قال بگذارد!
پی نوشت یک: کسانی که میخواهند بیان عادی میرحسین ِ روشن فکر را بشنوند، مصاحبهی تلویزیونیاش با شبکه جهانی جامجم را حتما بشنوند (دوشنبه، 4خرداد، 11 شب، جامجم یک).
پینوشت دو: با پخش نطق تلویزیونی احمدینژاد، درستی و اثربخشی انتخاب میرحسین و اتاق فکرش در محتوا و نوع بیان برنامهی اول او، روشنتر شد. در واقع آن ها احمدی نژاد را کاملا خلع سلاح کرده و حربهای را که 4 سال پیش با توسل به آن به کاخ ریاست جمهوری راه پیدا کرده بود از او گرفته بودند! احمدینژاد دیگر نمیتواند طلبکارانه از وضعیت کشور ایراد بگیرد و خود را منجی از آسمان آمده جلوه دهد؛ و به نظر نمیرسد لحن جدید او و آماری که از “اوج شکوفایی” اقتصادی و علمی و سیاسی و… کشور میدهد برای کسی به جز یاران قسمخوردهاش جذابیتی داشته باشد.
پینوشت سه: به امید روزی که کلیبافی و غر زدن و فحاشی و متلک پراندن و “ننه منغریبم”بازی، به کلی جذابیت انتخاباتیاش را از دست بدهد و جایش را انتقادهای متین، مستند و کارشناسانه، و بیش از آن، ارائهی برنامه های دقیق و مدون بگیرد.
چرا خاتمی و میرحسین و هاشمی حتی از احمدینژاد بدترند؟
امثال میرحسین و خاتمی و هاشمی، حتی از احمدی نژاد بدتر هستند. چرا؟ چون باعث میشوند اوضاع مردم کمی بهتر شود و کم کم روزنههای امید به رفاه نسبی و حرکتی آرام به طرف دموکراسی و آزادیهای اجتماعی باز شود و آن وقت حسرت یک انقلاب دیگر و نابودی جمهوری اسلامی به دل مان بماند.
از طرفی هر روز یک دسته گل گنده به آب نمی دهند که بتوانیم سوژه کنیم و جوک بسازیم و بخندیم و فحش بدهیم و دلمان خنک شود.
پس اگر هم یک وقت خدای نکرده خواستید در انتخابات شرکت کنید لطفا به احمدی نژاد رای بدهید که همین جوری دور هم باشیم و بساط براندازی از طریق غرغر و فحش و مسخره کردن به راه باشد.